دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
خاقانیا چو آب رخت رفت در سالمستان نوال کس که وبال آشنای اوست
سلام من که رساند به پهلوان جهانجز آفتاب که چون من درم خریدهٔ اوست
نظیر سعد اکبر میرگشتاسبکه جای سعد اصغر زخمهٔ اوست
شاها معظّما ملکُالشّرق خسرواتو حیدری و حرزِ کیان ذوالفقارِ توست
نه معن زائده دانم نه حاتم طائینه آنکه از پی هجران میهمان بگریست
خطی مجهول دیدم در مدینهبدانستم که آن خط آشنا نیست
خاقانیا به دولت ایام دل منهکایام هفتهای است خود آن هفته نیز نیست
خاقانی از حدیث زمانه زبان ببستکز هرچه هست به ز زبان کوتهیش نیست
ده دهی باشد زر سخنم گرچه مراچون نجیبان دگر جامه به زر معلم نیست
ای همه نیستها به صنع تو هستهستها با کمال ذات تو نیست
مهتر قالیان و نور مرندمیلشان جز به سربلندی نیست
من که خاقانیم ز هر دو جهانبینیازم چه خوب هر دو چه زشت
دوستی داشتم به ری که به حسنرخ او خط نغز دلبر داشت
دی جدل با معطلی کردمکه ز توحید هیچ ساز نداشت
دریغ میوهٔ عمرم رشید کز سر پایبه بیست سال برآمد به یک نفس بگذشت
هان ای زمانه دولت شاه اخستان نگرکافاق را ز روستم زال درگذشت
امن جستی مجوی خاقانیکاین مراد از جهان نخواهی یافت
خاقانیا جوانی و امن و کفاف هستبالای این سه چیز در افزای کس نیافت
پیش بین دختر نو آمد مندید کفاتش از پس است برفت
سرفکنده شدم چو دختر زادبر فلک سر فراختم چو برفت
چو خاک سیه را دهی آب روشنبه سالی گلی بردهد بوستانت
از پی شهوتی چه کاهی عمرعمر کاه تو هر زمانی چرخ
شب که مثال مه ذیالحجه دیدصورت طغراش ز مه برکشید
مرا اگر تو ندانی عطاردم داندکه من کیم ز سر کلک من چه کار آید