دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
هرکه را غره کرد دولت نیزغدر آن دولتش هلاک رساند
دوات من ز برون جدول و درون دریاستنهنگ و آب سیاهش عجب بدان ماند
منصب تدریس خون گوید از آنکفر عز الدین بوعمران نماند
های خاقانی تو را جای شکر ریز است و شکرگر دهانت را به آب زهرناک آکندهاند
خاقانیا عروس صفا را به دست فقرهر هفت کن که هفت تنان در رسیدهاند
اندرین هفت هشت نه صدیقمصطفی را به خواب دیدستند
شهر زوری گدا بود خاصهکش به بغداد پرورش کردند
ای که هر دم ز تبت خلقتصد شتر بار مشک در سفرند
همه عیباند زنان و آن همه رانیک مردان به هنر برگیرند
همه هم شهریان خاقانیبا وی از کبر درنیامیزند
میسزد قبلهٔ خاقانی از آنکه صفات می پیوست کند
خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریزکان حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند
شب نباشد که آه خاقانیفلک چنبری نمیشکند
تا به ارمن رسیدهام بر مناهل ارمن روان میافشانند
هر که در قوم بزرگ است امامش خوانندهر که دل صید کند صاحب دامش خوانند
چون گشایند اهل همت دست خودکهتران را پایبست خود کنند
دولت نو است و کار نو و کارکن نو استمرد قیاس شاه نو از کارکن کنند
از بدان نیک ترس خاقانیتا دل و دین تو تبه نکنند
چون به حد کوفه باز آیند حاج از بادیهخلق یک فرسنگ استقبال خویشان میکنند
خاقانی اگرچه نیک اهلینااهلانت بدی نمایند
تارمویم به من نمود سپیدز آن نمودن غمان من بفزود
رشتهٔ کژ داشتی در سر مگر خاقانیاگر زمانه پای بندت ساخت ویحک داد بود
جوی دل رفته دار خاقانیکه آب دولت هنوز خواهد بود
یار مردم مار و کژدم دان کنون خاقانیاکز دم کژدم دم مردم تو را بدتر بود