دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
دور کمال پانصد هجرت شناس و بسکان پانصد دگر همه دور محال بود
بر اهل کرم لرز خاقانیاکه بر کیمیا مرد لرزان بود
خاک بر سر پاش خاقانی و در خون خسب از آنکزیر خاک است آنکه از خاکت به مردم کرده بود
رفت آنکه فیلسوف جهان بود و بر جهاندرهای آسمان معانی گشوده بود
ز رهنمون بدی نیک ترس خاقانیکه رهنمون چو بد آید رهت نمونه شود
دست بر پای آز نه یک چندتا سری بر تو سر گران نشود
ای شاه دو معنی را نامد به تو خاقانیکاندر دل از آن هر دو ترسی است که جان کاهد
ای امیر امرای سخن و شاه سخابه سخن مثل عطارد به سخا چون خورشید
فضل درد سر است خاقانیفاضل از درد سر نیاساید
وقت مردن رشید را گفتمکه بخواه آنچه آرزوت آید
دور دور بدی است خاقانیهیچ بد فعل نیک ننماید
چون امیدم بریده نیست ز توهمه رنجی که باشدم شاید
شنودهای دم خاقانی از مدیح کسانکنون هجای خسان میشنو که هم شاید
که گفت آنکه خاقانی سحرپیشهدگر خاص درگاه سلطان نشاید
آسمان داند که گاه نظم و نثربر زمین چون من مبرز کس ندید
خاقانیا ز عارضهٔ درد دل منالکز ناله هیچ درد نشان بهی ندید
روزی میان بادیه بر لشکر عجمدست عرب چو غمزهٔ ترکان سنان کشید
سلاطین نژادا خلیفه پناهاتوئی مملکت بخش و اسلام پرور
یکی دو زایند آبستنان مادر طبعز من بزاد به یکباره صدهزار پسر
خاقانیا به تقویت دوست دل مبندوز غصهٔ نکایت دشمن جگر مخور
چون من خطر زدم به فراق از پی وحیدجان از پی وحید برآمد بدان خطر
جهان پیمانه را ماند به عینهکه چون پر شد تهی گردد به هر بار
نیست در ایام چیزی از وفا نایافتترکیمیا شد اهل، بل کز کیمیا نایافتتر
علوی دوست باش خاقانیکز عشیرت علی است فاضلتر