دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
روز وصل دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران یاد باد
برف پیری مینشیند بر سرمباز طبعم نوجوانی میکند
چه خوش گفت آن مرد دارو فروششفا بایدت داروی تلخ نوش
ز دوری تو نمردم چه لاف مهر زنمکه خاک بر سر من باد و مهربانی من
جای داری بحضرتی که بودچون فلک در بلند مقداری
ان الانسان لیطغی ان ر آه استغنییا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم
فرشته ای است بدین بام لاجورد اندودکه پیش آرزوی بی دلان کشد دیوار
چه داند کسی غیر پروردگارکه فردا چه بازی کند روزگار
نارنج و بنفشه بر طبق نهمنقل بگذار در شبستان
با لب دمساز خود گر جفتمیهمچو نی من گفتنی ها گفتمی
کار خود بگذارم گیرم گلهاز جفای آن نگار ده دله
خط کاجنحه الطواویس اغتدیلحسوده کبراثن الآساد
رندانه بیا شو راست هم بی کژ و هم بی کاستنه هم چو ریاکاران گه راست و گه خم باش