دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
بوی گل خود بچمن راهنما شد ورنهمرغ مسکین چه خبر داشت که گلزاری هست
چشم تو خود لایق دیدار نیستور نه جائی نیست کاین انوار نیست
غله میرزا احمد مجتهداملاک میرزای شیخ الاسلام
یارب این آتش که در جان من استسرد کن زانسان که کردی بر خلیل
فقلت لها یا عز کل مصیبهاذا وطنت یوما لها النفس ذلت
در محفل خود راه مده همچو منی راافسرده دل افسرده کند انجمنی را
گفتیم که ما و او بهم پیر شویمما پیر شدیم و او جوان است هنوز
صاحبا نه ملکا هم نه، چرا؛ ز آن که ترامدحت از وصف برون است نه جای لقب است
به روزگار عزیزان که روزگار عزیزحرام باشد بی دوستان بسر بردن
با لب دمساز خود گر جفتمیهمچو نی من گفتنی ها گفتمی
نفخ صور است صریر قلمتنفخ صوری نه که در قرآن است
من چه در پای تو ریزم که سزای تو بودسر نه چیزی است که شایسته پای تو بود
شد آن که اهل نظر بر کرانه میرفتندهزار گونه سخن بر زبان و لب خاموش
و لقد شفی نفسی و ابرء سقمهاقیل الفوارس و یک عنتر اقدم
پس ای ملک که من اندر تو آن همی شنومکه در مسیح شنیدم ز فرقه جهال
سخن سربسته گفتی با حریفانخدا را زین معما پرده بردار
این تیغ حسن شاه شه دانش و دادوز شاه جهان سوز و محمد شه راد