دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
جدا شد ازیشان یل صف پناهبرآمد به یک ره خروش از سپاه
قضا را که قلواد در پیش بودز موئیدن سام دل ریش بود
درین گفت سام و سری پُر ز خواببه خواب اندرون دید کز روی آب
برش رفت و زد بر سرش ناگهانکه از وی به یک ره بپرید جان
بگفت و روان کرد از دیده آبگرفت آن کمرگاه جنگی غراب
سران سپاهش پذیره شدندز دیدار او جمله خیره شدند
بدین سان چو پاسی ز شب درگذشتز خون دل آتش ز سر درگذشت
چو دید آنکه با دختری خوب رویسخن گفت و پر رشک گردید ازوی
روان سام نیرم به عزم شکاربه گلگون برآمد چو ابر بهار
بدو گفت کای رشک سرو سهیفروزان ز تو فر شاهنشهی
همان لحظه چون سام مشکین نقابفرو رفته یک لحظه چشمش به خواب
وز آن جا به گنجینه دژ کرد رویبر آهنگ جادو شده جنگجوی
سراینده دهقان مُوبد نژادز سام نریمان چنین کرد یاد
بشد کشته آنجا مکوکال دیوکه بد چین و ماچین از آن پرغریو
تذروی برون جسته از چنگ زاغبه پرواز شد باز بر طرف باغ
خورش کمترین گوهری بر کمرمهش کمترین کوکبی بر سپر
به آئین و رسم فریدون و جمبه ایوان فغفور برزد علم
زناگه پدید آمد از پیش طاقبتی چون مه از لاجوردی رواق
برفتند باری چو کبک از درهزدند از حرم خیمه بر پنجره
نهاده یکی شمع سوزنده پیشسرافکنده چون شمع در پای خویش
روان سام برخاست گفتش رواستکه فرمان فغفور ما را هواست
ره طوبی آباد دختر گرفتدل از شاه نخجیرگه بر گرفت
نگارا سمن عارضا دلبرابتا ماهرویا پری پیکرا
همان دم پریدخت فغفور چینبه زاری و افغان غزل گفت بین