دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
عنان بر در طوبی آباد زدز دو چشم خود باغ را آب زد
گرفتند او را هم اندر زمانکشیدند در زیر بند گران
ولی نغمهساز گلستان رازنوا زین نشان کرد در پرده ساز
مرو را به ره بر کنون بازدارسخن بشنو از سام و از روزگار
از آن سو جهان پهلو ارجمندخلیده روان بود در زیر بند
چو یک نیمه بگذشت از تیره شببه زندان درآمد بت خندهلب
لبش بر لب شکرآلود کردگرفتش در آغوش و پدرود کرد
به زلف تو تا سر درآوردهامبه آشفتگی سر برآوردهام
فلک حلقهای از کمر ترکشتشه سرکش چرخ ترکش کشت
ازو سام نیرم بمانده شگفتپس آنگه چو زلفش برآشفت و گفت
سمن برگ روی همایون جمالپریدخت نام همایون به فال
بدو سام گفت ای بت خرگهیشکسته قدت پشت سرو سهی
مه قندهار آفتاب طرازبت قندلب دلبر دلنواز
عنان برزده سر به صحرا نهادسرشکش روان رو به دریا نهاد
سخن گوی دهقان فرخنژادچنین از پریدخت مه کرد یاد
بگفت این و بر کرد از جا سمندبه بازو در آورد پیچان کمند
چو در سخن مرد فرزانه سفتمر این داستان را چنین باز گفت
شنیدم نواساز بستان رازز فغفور چین شد چنین نغمهساز
روانش به پیکار کین رام شدکمندش به یال یلان دام شد
سپاهش به یک ره کشیدند تیغخروشنده گشتند یکسر چو میغ
شه چین ز ناگه برافراخت سربر آن لشکران کرد لختی نظر
پریزاد چون کرد بر وی کمینببردش به کین بر سپهر برین
سراینده دهقان موبدنژادز سام و دلیران چنین کرد یاد
طغان شاه چون باد بر شد به زینبرانگیخت نامآوران را به کین