دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
ای نقش بسته نام خطت با سرشت مااین حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما
بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دلهامرو کز اشک مشتاقان به خون آغشته منزلها
لبالب است ز خون جگر پیاله مادم نخست چنین شد مگر حواله ما
ابر آمد و بگریست بر اطراف چمنهاشد شسته به شبنم رخ گلها و سمنها
ساقی به آب خضر نشان ده پیاله راکز دل برون کنیم غم دیر ساله را
جان بهر تو در بلاست ما رادل پیش تو مبتلاست ما را
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا راخم زلفت به قلاب محبت میکشد ما را
چشم تو برانداخت به می، خانه ما رابگشود به رندی در میخانه ما را
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز راچند به دل فرو خورم، ناله جانگداز را؟
خطت که درد و داغ تو نو میکند مراجان در بلای عشق گرو میکند مرا
تلخ است بیتو صبر، دل غم فزوده رانتوان چشید داروی ناآزموده را
بسوخت آتش عشق تو بیگناه مرابدوخت ناوک چشمت به یک نگاه مرا
خرابیم، از دل ای بیرحم گهگه یاد کن ما راسگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را
زلف تو در کمند جنون میکشد مراخوشخوش به کوی عشق درون میکشد مرا
ای در بهار حسن تو گلها و لالههاوی لاله را ز رشک تو پرخون پیالهها
دلم گر داشت وقتی خرمیهاچو عشق آمد گذشت آن بیغمیها
کجایی ای ز رویت لاله را ناببهار خرمی بگذشت، دریاب
سروی از باغ ارم سایه بر این خاک انداختکه به تیغ مژه در هر جگری چاک انداخت
خطت که سبزه بر اطراف یاسمین انداختچه خون که در جگر نافههای چین انداخت
خطت بر لاله تر مشک چین ریختبنفشه در کنار یاسمین ریخت
منم ز دست تو پا بسته در کمند ارادتبه راه تو سر تسلیم بر زمین عبادت
چو سبزه ترت از برگ یاسمین برخاستهزار فتنه بقصد دل از کمین برخاست
تا خاک آستانه جانان مقام ماستدر بزم عیش جرعه راحت به جام ماست
خطش به گرد عارض مهوش برآمده استآری، بنفشه با گل او خوش برآمده است