دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
بازم خدنگ غمزه زنی بر دل آمده استبازم ز عشق واقعه ای مشکل آمده است
مرا در عشق بهبودی نمانده استز سودای بتان سودی نمانده است
ابرو ز من متاب، که دل دردمند تستتیری که خورده ام ز کمان بلند تست
چشم ستمگرت که بخون در کمین نشستتیغی کشیده، در ره مردان دین نشست
جفای تو بر دل به غایت خوش استز شه بر رعیت رعایت خوش است
خلق را دلها کباب از چشم پر خون منستدر جگر صد پاره از اشک جگر گون منست
مرا سری است که بر خاک آستانه اوستچو تیر غمزه کشد جان و دل نشانه اوست
گر نمیسوزد دلم، این آه دردآلود چیست؟آتشی گر نیست در کاشانه، چندین دود چیست؟
با طره تو سنبل شوریدهحال چیست؟جاییکه ابروی تو نماید، هلال چیست؟
کدام دل که ز عشقت اسیر محنت نیست؟کدام سینه که از داغ تو جراحت نیست؟
کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیستکدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست
مرا گر با تو روی همدمی نیستگدایان را به سلطان محرمی نیست
امروز نسیم سحری بوی دگر داشتگویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت
دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشتوز دیدن تو دیده گلستان و باغ داشت
صبا تا ز زلف تو بویی نداشتدلم در جهان آرزویی نداشت
وقتی دل آواره در آن کو گذری داشتبا نرگس جادوی تو پنهان نظری داشت
عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافتچشم یاری داشت از یاران ولی یاری نیافت
ساقی، به غم تو عقل و جان رفتمی ده، که تکلف از میان رفت
کسی که عاشق روی تو شد بباغ نرفتهوای کوی تواش هرگز از دماغ نرفت
ای دل ایام هجر شد بنیادرو، که مرگ نُوَت مبارک باد
تا ز شب بر مهت نقاب افتادسایه بالای آفتاب افتاد
دل بهر تو در ملامت افتادوز عشق بدین علامت افتاد
تا دل ز کف اختیار ننهادپا بر سر کوی یار ننهاد
باز آی، که دل بی تو سر خویش نداردبیمار تو از جان رمقی بیش ندارد