دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
باز این سر بی سامان، سودای کسی داردباز این دل هرجایی، جایی هوسی دارد
هر کسی موسم گل گوشه باغی داردساکن کوی تو از روضه فراغی دارد
خدنگ او که بجان مژده هلاک بردنوید عیش بدلهای دردناک برد
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون بردنیست روی آنکه این سودا ز سر بیرون برد
مرا عشقت از ره برون میبردبه کوی ملامت درون میبرد
دل زلف ترا گرفت، بد کردشبگیر بد از برای خود کرد
گرم عشقت عنان دل نگیرددلم کوی بلا منزل نگیرد
هر دم ز عشق، بر دل من صد بلا رسدآری، به دور حسن تو اینها مرا رسد
ای خوش آن شب که به بالین من آن ماه رسدشمع در دست به کاشانهام آن شاه رسد
چو سرو قد تو در جویبار دیده رسدمرا خدنگ بلا بر دل رمیده رسد
کسی کش مهر خوبان کار باشددلش با درد و محنت یار باشد
مبارک، منزلی کان خانه را ماهی چنین باشدهمایون، کشوری کان عرصه را شاهی چنین باشد
یار خط بر روی زیبا میکشدسبزه بر گلبرگ رعنا میکشد
دل بیرخ تو جانب گلشن نمیکشدخاطر به سوی لاله و سوسن نمیکشد
باغ را باز مگر مژده گلریز آمدکه نسیم سحر از طرف چمن تیز آمد
چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمدبده جامی، که دیگر باغ را چشم و چراغ آمد
چو شمشاد قدت در گلشن آمدخلل در کار سرو و سوسن آمد
چو ساقی آن قدح لاله گون بگردانددلم خیال لبش در درون بگرداند
گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماندتن روان شد بر طریق عزم و جان آنجا بماند
ما برفتیم و دل آواره در کویت بماندجان نماند از عشق و در دل حسرت رویت بماند
یار با ما چنانکه بود، نماندمه من مهربان که بود، نماند
تا بر گل تو جعد گرهگیر بستهانددر گردنم ز زلف تو زنجیر بستهاند
ای بیخبر از گریهٔ خونینجگری چندباز آی، که در پای تو ریزم گهری چند
جان به یاد تو یاد کس نکنددل ز غم خوردن تو بس نکند