دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
بیدلان کوی تو مقام کنندبا غمت ترک ننگ و نام کنند
عید شد، خوبان به عزم مجلس و می میرونددردمندان راه میپرسند و از پی میروند
فصل نوروز است و خلقی سوی صحرا میروندبینصیب آنانکه در می قول مطرب نشنوند
به زنجیر زلفت دل ماست در بندز سر رشته عقل بگسسته پیوند
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهنداول نشان به سینه احباب میدهند
وقت گل، خوبان چو بزم عیش در صحرا نهندعاشقان را تازه داغی بر دل شیدا نهند
خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایندبسر هر مژه خون از جگری بگشایند
سرو تو مگر ز پا نشیندکاین دل نفسی بجا نشیند
بتان که شیوه جور و ستیز میجویندز بهر کشتن ما تیغ تیز میجویند
رفتیم، اگر چه دل به غمت دردمند بوددر چین طره تو اسیر کمند بود
شبی که کوی تو ما را مقام خواهد بودزمانه تابع و گردون به کام خواهد بود
آن یار خشم رفته که با ما بجنگ بوددی سنبلش ز تاب می آشفته رنگ بود
عمری دهان تنگ توام در خیال بودجان رمیده را همه فکر محال بود
رفت آنکه به وصل تو مرا دسترسی بودوین دلشده در خیل سگان تو کسی بود
عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خودمسکین من بی صبر و دل، حیران شده در کار خود
سوی باغ آن سروبالا میرودباز کار فتنه بالا میرود
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرودپارههای دل ز راه دیده بیرون میرود
گر به عمری ز من دلشدهات یاد آیدجان محنت زده از بند غم آزاد آید
باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آیدعالمی را هوس رفته ز سر باز آید
نصیب من ز تو گر درد و آه میآیدخوشم که یاد منت گاهگاه میآید
زلف تو سراسر شکن و تاب نمایدلعل تو لبالب شکر ناب نماید
چو دل چوگان زلفت در نظر دیدپریشان گشت و حال خود دگر دید
با روی تو از سمن که گوید؟با کوی تو از چمن که گوید؟
دل که پیش تو راز میگویدغم دیرینه باز میگوید