دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردیز ناز و عیش بگذشتی، به داغ و درد خو کردی
اگر زلف تو خم در خم نبودیمرا حال این چنین در هم نبودی
لب شیرین شکرخند داریز خوبی هر چه میگویند داری
دلا از مردمی بویی نداریاگر سودای دلجویی نداری
با اهل وفا ز هر چه داریجز جور و جفا دگر چه داری؟
مرا کشتی، متاب آن گوشه ابرو به عیاریکمان بر من مکش جانا، که تیری خوردهام کاری
دلا ز نرگس مستانهٔ که میپرسی؟سری به خواب خوش، افسانهٔ که میپرسی؟
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون میکشیجان را به زنجیر بلا در ورطهٔ خون میکشی
مرا دلی است بدان زلف تابدار یکیمرا سری است بر آن خاک رهگذار یکی
ای ز عشقت عالمی را روی در آوارگیدیدمت یکبار، از آن شد کار دل یکبارگی
مرا اگر چه ببینی و رو بگردانیدلم چگونه از این آرزو بگردانی؟
ای بی خبر از سوز دل و داغ نهانیما قصه خود با تو بگفتیم، تو دانی
ای که در بزم طرب جام دمادم میزنیخون دل ناخورده چند از عاشقی دم میزنی؟
دولت وصلش میسر کی شود بیجستوجوی؟گر وصال کعبه میخواهی سخن در راه گوی
خال که بر عارض مهوش نهیداغ بر این جان بلاکش نهی
چه حالتست که از حال من نمیپرسی؟سخن چه رفت که از من سخن نمیپرسی؟
چه شوخیست که در چشم پر فتن داری؟چه شیوه است که در زلف پر شکن داری