دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
ما حق شناس پیر مغانیم و دیر اوخالی نه ایم یک نفس از ذکر خیر او
عیسی دم است یار و دلم ناتوان از اوآن به که درد خویش ندارم نهان از او
ای غنچه را خون در جگر، از لعل رنگآمیز توعشاق را جان در خطر، از صلح جنگآمیز تو
ای در درون خسته نشان خدنگ توجانم جراحت از مژه تیز چنگ تو
رخ تو رشک مه و آفتاب شد هر دوبه خنده لعل تو نقل و شراب شد هر دو
ای باد صبحدم، خبر یار من بگوبا بلبل از شمایل سرو و سمن بگو
زهی از خطت نرخ عنبر شکستهقدت سرو را دست بر چوب بسته
منم با درد همزانو نشستهز ملک عافیت یک سو نشسته
مائیم و دلی ز دست رفتهدر پای فتاده، پست رفته
ساقیا، لطفی بکن جامی بدهدرد ما را یکدم آرامی بده
من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت دهگرانی بردم از کویت، رقیبان را بشارت ده
زهی عشقت آتش بجان در زدهخطت کار خلقی بهم بر زده
ای گل نو به سفر رفته و سالی ماندهما ز اندوه میان تو خیالی مانده
ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیدهصد گونه بلا از سر زلف تو کشیده
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گرهبگشا به خنده آن لب و از ابرو آن گره
تا بستهای به سلسله مشکبو گرهجانهای بیدلانست به هر تار مو گره
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئیهر مرغ را به وصل گلی شادمانئی
تا گشودی دو زلف عنبرسایباد شد عود سوز و نافه گشای
ای که با طرّه پرچین و شکست آمدهایچشم بد دور، که آشفته و مست آمدهای
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهایوی زآفتاب روی تو، گنجی به هر ویرانهای
زهی روی تو روشن آفتابیخطت بر لاله از سنبل نقابی
تا دل به غم عشق گرفتار نیابیدر خیل سگان در او بار نیابی
دلا تا ذوق هجران در نیابیز باغ وصل جانان بر نیابی
ای دل، ار پی به سر کوی ارادت بردیگوی توفیق ز میدان سعادت بردی