دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدمبهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم
من ار پیش یار آبرویی ندارمز خاک درش ره به سویی ندارم
هر زمان از بیخودی خواهم که آن رو بنگرمچون رسم نزدیک نتوانم که آن سو بنگرم
خوش آن عیدی که اول دیده بر روی تو اندازمز ماه نو نظر بر طاق ابروی تو اندازم
هر شب از مستی به سوی خانه ره گم میکنمنقد هستی وقف بر خمخانه و خم میکنم
با تو عمری شد که لاف دوستداری میزنملاجرم اکنون ز هجرانت به کام دشمنم
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هممرا تنگ آمده بیاو دلی از باغ و صحرا هم
ای در غم تو حاصل من درد و داغ همآشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم
هر شب بدل حکایت خود در میان نهمدل را ز سوز عشق تو داغ نهان نهم
بر بوی تو هر روز به گشت چمن آیمگریان به تماشاگه سرو و سمن آیم
تو شهریار جهان، ما غریب شهر توایموطن گذاشته، بیخانمان ز بهر توایم
ما دل به چین زلف دلارام بستهایمدر باده لبش طمع خام بستهایم
ما جان بتمنای تو در بیم نهادیمچون تیغ کشیدی، سر تسلیم نهادیم
دلا ز عشق بتان چند یار غم باشیمکجاست می که دمی غمگسار هم باشیم
ما از حریم وصل تو با خاک در خوشیمگر جام باده نیست، به خون جگر خوشیم
چشم تو خورد باده و من در خمار از آنآن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همانسر در این کار شد و با تو سر و کار همان
ما را غمی است از تو که گفتن نمیتوانوز عشق، حالتی که نهفتن نمیتوان
مرا چشمی است از لعل تو در خون جگر پنهانسری بر آستانت گشته اندر خاک در پنهان
ای باد، پرده زان گل نو رسته باز کنگو بر فروز لاله، رخ و غنچه، ناز کن
چو کلک صنع چنین رفت بر صحیفه «کن »مگیر خرده بر ارباب عشق و عیب مکن
تا خط تو برطرف مه آورد شبیخوناز دیده روانست به هر نیم شبی خون
بر طرف مهت غالیه خم به خم است اینیا بر ورق لاله ز سنبل رقم است این؟
باده گلرنگست و ساقی یار و نوروزی چنیندیده روشن کن بروی مجلس افروزی چنین