دفتر شعر
۱۸۵ شعر در این دفتر
ای فتنه را دو نرگس شوخ تو رازدارمن بهر محنتم، دگران را بنازدار
ای به لطف از آب حیوان پاکترقدت از سرو روان چالاکتر
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگرعالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر
سرو ما را هر زمان دل میکشد سوی دگرچون گل رعنا که دارد هر طرف روی دگر
نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضورخوشم به خواری هجر و نگاه دورادور
ای سر زلف ترا دلهای مشتاقان اسیرهرگزت نگذشت یاد دردمندان در ضمیر
سفر گزیدم و داغ تو بر دلست هنوزجهان بگشتم و کوی تو منزلست هنوز
عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوزگل شکفت از گریه، چشمم ابر نیسانی هنوز
غم روی تو دارد دل، همین بسنخواهد کرد از فکر چنین بس
ای دوست، شبی به کوی ما باشدرد دل ریش را دوا باش
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادشچو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش
دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرشز پای صبر در افتاد، دست میگیرش
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویشمن و عقوبت هجران و کنج محنت خویش
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویشماییم و گوشهای و دل دردمند خویش
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویشما گرفتار به داغ دل بیحاصل خویش
هر که کوی تو ساخت مسکن خویشخون خود میکند بگردن خویش
پرده بگشا ز روی چون مه خویشکه بجانم ز بخت گمره خویش
کنون که موسم عیش است و باده گلرنگچو عندلیب غزلخوان به باغ کن آهنگ
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خندهامنیست تدبیری به غیر از سوختن تا زندهام
اگر چه خاک درت ز آب دیده گل کردمخوشم که سینه به داغ تو متصل کردم
ای خسته ز تو روان مردمچشم تو بلای جان مردم
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدمدگر شراب مده ساقیا، که مست شدم
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندمروم در کنج محنت در بروی خویش در بندم
مهی شد کان رخ زیبا ندیدمنشانی زان گل رعنا ندیدم