دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
چون دید که بر عزم سفر دارم رایآمد به وداعم آن بت روح افزای
این چرخ بسی بدل کند نوها رابدخوست از آن بدل کند خوها را
گرچه فلک از پیش برانده ست مرابا بند گران فو نشانده ست مرا
بر کار به جز زبان نمانده ست مرادر تن گویی که جان نمانده ست مرا
گر بند کند رای بلند تو مرادر جمله پسنده است پسند تو مرا
گر زر گردیم می نجویی ما راور مشک شویم می نبویی ما را
تا دیده ام آن لب گهر بار تو راپیوسته نمک خوانم گفتار تو را
روزی بر من همی نیایی صنماچون آیی یک زمان نپایی صنما
افکند دلم زمانه در زاریهادر دیده من سرشت بیداریها
ای مدحت تو فرض و دگر نافلههادر وصلت تو قافله در قافلهها
خویش از پی من همی گریزد ملکادشمن بر من همی ستیزد ملکا
هر شیر که بود مرغزاری شاهاشد کشته به تیغ تو به زاری شاها
عشق تو بلند و صبر من پست چراروی تو نکو و خوی تو کست چرا
در حبس مرنج با چنین آهنهاصالح بیتو چگونه باشم تنها
می دانستم چو روز روشن صنماکاخر بروی تو از بر من صنما
قبله ست به دوستی ندای تو مراجانست به راستی هوای تو مرا
از مهر نکرد سایه کوی تو مرایا آب وفا نداد جوی تو مرا
چون بار فلک بست به افسون ما راوز خانه خود کشید بیرون ما را
بر آب روان بخت روانت ملکاقادر شده چو بخت جوانت ملکا
کس نتواند ز بد رهانید مرازیرا ثقت الملک برانید مرا
ای دوست به امّید خیالت هر شباین دیدهی گرینده نخسبد ز طرب
دانی تو که با بند گرانم یاربدانی که ضعیف و ناتوانم یارب
دل در هوس تو بسته بودم همه شبوز انده تو نرسته بودم همه شب
تفت این دل گرم از دم سردم همه شبشد سرخ ز خون چهره زردم همه شب