دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
مهمان من آمد آن بت و کرد طربشوخی که در او همی بماندم به عجب
دیبا به رخی بتا و زیبا به سلبالماس به غمزه و تریاک به لب
ای روی تو و زلف تو روز اندر شباز روز و شب تو روز و شب کرده طرب
چون آتش و آب از بدی پاکم و نابچون آب صفا دارم و چون آتش تاب
تن در غم هجر داده بودم همه شبو از انده تو فتاده بودم همه شب
من غرقه ز خون دیده بودم همه شببالله که هوا ندیده بودم همه شب
تا روزه حرام کرد بر لب می نابدو دیده بر آب دارم ای در خوشاب
صالح تر و خشک شد ز تو دیده و لبچه بد روزم چه شور بختم یارب
ز آن سوزد چشم تو و زآن ریزد آبکاندر ابرو بخفته بد مست خراب
بودم صنما چو رفته هوشان همه شبوز آتش اندوه تو جوشان همه شب
ساقی که به دست من دهد جام شراباز می کنمش تهی و از دیده پر آب
چون همت تو به حال من مقرونستامید مرا به بخت روز افزونست
اول ز پی وصال روح افزایتبگرفته بدم پای بلور آسایت
اشکم که زمین از نم او آغشتستدریست غواص فراوان گشتست
مار دو سر چهار چشم است ای دوستکز پای من و گوشت همی خاید و پوست
امروز به شهر هست همنام تو بیستعاشق همه زیر سایه بام تو زیست
بر روی دو زلفین بتابم زد دوستز آن زلف به عنبر و گلابم زد دوست
مسعود ملک ملک نگهبان چو تو نیستدر هر چه کنی سپهر گردان چو تو نیست
از وصلت آنکه همچو سوسنش تنستروزم ز طرب چو سوسن بر چمنست
آن را که تو در دلی خرد در سر اوستوآن را که تو رهبری فلک چاکر اوست
در نعمت و مال اگر زبر دستی نیستشکر ایزد را که رای را پستی نیست
چشم ابرست و اشک ازو ژاله شدستیک روزه غم انده صد ساله شدست
دوشم همه شب چنگ چو شمشیر بخستآرام مرا چو ناخن شیر بخست
بر جان منت جان رهی فرمانستفرمان تو مرا جان مرا درمانست