دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
ای آنکه مرا قبله وثاق تو بسستمحراب من ابروی به طاق تو بسست
وصلش شادیست وز پسش زود غم استآزرده ز من شادی و خشنود غم است
آویخته در هوای جان آویزتبی رنگ شدم ز عشق رنگ آمیزت
رویم ز غمت گونه خال تو گرفتچشمم همه صورت جمال تو گرفت
ای شاه ز بزم تو جهان را خبرستدر بزم تو امشب آفتاب دگرست
گر نور فلک چو طبع ما گردد راستدر مدح تو از طبع سخن نتوان خواست
طاهر که خطاب تو بر از نام تو نیستدر مملکت ایام چو ایام تو نیست
با ما ثقت الملک هم آوازی نیستکس را با بخت هیچ دمسازی نیست
چشم تو چو فتنه جهان سوزانستمژگانت چو نوک تیر دلدوزانست
شد صالح و از همه قیامت برخاستبارید ز چرخ بر سرم هر چه بلاست
اندر خور نعمت توام خدمت نیستو آن کیست کش از نعمت تو قسمت نیست
آن شیر که او به صید جز شیر نکشتگشت از پس آن خوابگهش چون خرخشت
رنج دل رنج دیده جز دیده نجستدانی که شد این گناه بر دیده درست
در ماه چه روشنی که در روی تو نیستور خلد چه خرمی که در کوی تو نیست
در فرقت آن کس که تن و جان تو اوستاین ناله سر بسته بی دل نه نکوست
از چرخ چو بر تو مهر فرزندی نیستدلتنگی کردن از خردمندی نیست
از حصن بلند دوزخ سرد مراستبا خون دو دیده چهره زرد مراست
خوی تو چو رخسار نکوی تو نکوستبی روی نکوی تو نکویی نه نکوست
آنی که زمان زمان مرا عشق تو بوستبی روی نکوی تو نکویی نه نکوست
تا من سر آن روی چو مه خواهم داشتبر لشگر عشق تو سپه خواهم داشت
ای بازوی دولت آستینت ظفرستدر دست ز فتح روز کینت سپرست
آن بت که هوای او بداندیش منستمجروحم و غمزگان او نیش منست
جویان وصال تو جدا از جانستمست غم تو هر چه کند روی آنست
هر چند گنهکار است آخر علوی استفرزند پیمبر است و از آل علی است