دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
این طالع من یارب و این اختر چیستکاین دل ز بلای دهر همواره غمیست
تا تن به غم هجر تو نابود شده استجان تار بلا و رنج را پود شده است
گر دورم از آن روی جهان آرایتپیچان شده ام چو زلف عنبر سایت
اشک من و رخسار تو همرنگ شده استروز من و زلف تو شبه رنگ شده است
بادام دو چشم تو دلم زار بخستپسته دهنت جراحتش زود ببست
گر شاه به من چو شیر دندان خایستبر پیل نهند آنچه مرا بر بایست
بر چرخ فتاده نور ایران ملکستواندر هر دل سرور ایران ملکست
امروز جهان بهار از ایران ملکستمیدان همه پر نگار از ایران ملکست
با من چو زمانه تیر در شست گرفتاز بالا بخت من ره پست گرفت
آنی شاها که جز سخا کیش تو نیستیک شاه ز بیم تو بداندیش تو نیست
در بأس چو طاهر علی آهن نیستبی منت طاهر علی گردن نیست
تا بار غمت نهاده بر محمل ماستدر جستن تو باد هوا حاصل ماست
هر جای که عشوه ایست پرورده توستهر جای که رنگی است برآورده توست
در شعر مرا نیک و بد چرخ یکی استگو خواه بگرد بر من و خواه بایست
ای صدر جهان ناصر تو یزدان بادرای تو معین و دولتت سلطان باد
آرام ز خویشتن جدا خواهم کردجان از قبل تو در فنا خواهم کرد
زین پس اگرم ضعیف تن خواهد بودپیدا نه نشان پیرهن خواهد بود
جان و دل و دین دست فراهم کردندوندر بیعت پشت به پشت آوردند
گیتی و فلک به کشتن من یارندزان بر من روز و شب همی غم بارند
باز این تن مستمند زندانی شدرنج آمد و آن یار و تن آسانی شد
چون چرخ زهر چه بود درویشم کرداندر بندم کشید و فرویشم کرد
در محنت شو خوش و مکن نعمت یادشو در ده تن که داد کس چرخ نداد
احسان خداوند به من بنده رسیدبر شاخ امید من بر و برگ دمید
گر تو به سفر شدی نگارا شایدماهی و مه از سفر شدن ناساید