دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
از مال فلک برهنه چون شیرم کردوز ناله زمانه زار چون زیرم کرد
چون بند تو بنده را همی پند بوددربند تو بنده تو خرسند بود
گر صبر کنم عمر همی باد شودور ناله کنم عدو همی شاد شود
گر باد هوای کوی سرایت سپردمی دان تو که جان ز دستم ای جان نبرد
تا این دل من تو را خریدار آمددر دست بلا و غم گرفتار آمد
تا دل به هوای تو گرفتار آمدجان در تن من تو را خریدار آمد
سودای تو آتش دلم افزون کردنادیدن رویت آب چشمم خون کرد
کارم همه جز مهر تو دلجوی نبودواندر دل من ز مهر تو بوی نبود
امّید وصال چون مرا بفریبدخستهدل من چو بیدلان درشیبد
هر مرد که لاف زد شدش مردی بادشد رادی خاک چو به منت بر داد
ای دیده کشد همی ز بی خوابی درداز بس که ز هجر تیر پرتابی خورد
مونس همه شب خیال دلجوی تو بوددر چنگ نه زلف غالیه بوی تو بود
از باغ طرب گشت گل وصل پدیدجان همچو نسیم بر گل وصل وزید
با من در مهر گرم چون آتش بودبی من روزش چو دود می بود کبود
چون باره فتح تو به میدان تازدبا تیغ تو بدسگال تو جان بازد
بر عارض نو مشک همی افزایدوآن روی چو ماه تو همی آراید
آنی که ز کبر ما نپسندی مهدقسمم ز تو خارست ز گل زهر از شهد
در بند تو ای شاه ملکشه بایدتا بند تو پای تاجداری ساید
دل بیش کشد رنج چو دلبر دو شودسر گردد رنجور چو افسر دو شود
دوشم چو شب از بنفشه رویی ننموددر هجر توام دیده چو نرگس نغنود
چون غنچه رهی راز تو در دل داردترسم که غم عشق چنین نگذارد
گوشم ز تو نشنود بتا جز همه سرددل بهره نیافت از تو جز محنت و درد
تیری که بزد چرخ مرا پنهان زدجز پنهان مرد مرد را نتوان زد
ای شاه جهان جهان شد از داد تو شادتو داد جهان ده که جهان داد تو داد