دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
ای شاه شبانگاه تو شبگیر شودتدبیر تو همگوشه تقدیر شود
تا چرخ مرا به چنگ عشق تو سپردشمع طربم ز باد اندوه بمرد
هنگام گل ار به باغ بلبل نبودمل را به جهای شفیع چون گل نبود
هر گه که فلک دل مرا ریش کندتنها فکند مرا و فرویش کند
گردون همه در بند گرانم دارداز بهر چه را همی چنانم دارد
شاها ملکا همه ثناگوی تواندخوشخو ملکی فتنه خوشخوی تواند
گردون شرف و جاه در انگشت تو دیدکآن خاتم ناگاه در انگشت تو دید
شاها ملکا جهان به فرمان تو بادملک تو شکفته باغ و بستان تو باد
آنی که جهانی ز تو سامان گیرداقبال تو را سپهر در جان گیرد
بورشد رشید کز فلک ماه آوردجان اعدا ز گناه در چاه آورد
آن کوه گذار آهوی دشت نورداندر تگ گرم شد به تگ بهر تو سرد
چون موج سیاه روی هامون گیرداز خنجر تو روی زمین خون گیرد
خاک از رخم ار برو نهم زرد شودآتش ز دمم گر بدمم سرد شود
تا دعوت دولت تو در گوشم شدهر زهر که داد بخت بدنوشم شد
اول گردون ز رنج در تابم کرددر اشک دو دیده زیر غرقابم کرد
بر هم زده بود عشقت اسباب خرددر دفتر باز یافتم باب خرد
من شاهم و شاعران سواران منندپس چون که همه ز دوستداران منند
گر زر گردی جفا عیار تو بودور گل گردی برگ تو خار تو بود
چون در چشمم ز حسن تو زیبی زدآن تافته زلف بر دلم شیبی زد
رویی که چو او چرخ فلک ننگاردقدی که چو او زمانه بیرون نارد
چون روی هوا دوش به قیر اندودندتا روز همه تپان و لرزان بودند
گر خون نشود قوت جانم که دهدده سال به اطلاق زبانم که دهد
اندر ریشم همه خسک پاک بریدگوریش خسک گفت مرا هر که بدید
ترسم ما را ستارگان چشم کنندتا زود رسد ز دور در وصل گزند