دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
چرخ فلک از قضا یکی پیکان زدزانو به زمین زد و مرا بر جان زد
در هند کمال جود موجود آمدصد کوکبه شجاعت و جود آمد
چون بنشینند و مطربان بنشانندانصاف طرب ز آدمی بستانند
آن را که ز بخت دستیاری باشدباید که ز طبع در بهاری باشد
در عشق تو جانم انده ناب خوردوز دیده من فراق تو خواب خورد
آنان که سر نشاط عالم دارندپیوسته بنای طبع خرم دارند
خون در تن من که اصل نیروست نماندوان اصل که طبع و دیده را خوست نماند
تا خط چو دود تو دل از من بربودگر روی چو آتشت به من روی نمود
آن بت که دل مرا فرا چنگ آوردشد مست و به سوی رفتن آهنگ آورد
با من فلک از خشم همی دندان زدهر زخم که زد چو پتک بر سندان زد
ای شاه فلک متابع کام تو باداقبال جهان دولت پدرام تو باد
در باغ هنر تخم وفا کاشت خردتن را به هوای خویش بگذاشت خرد
صالح تن من ز عشق دامن بفشاندتا مرگ قضای خویشتن بر تو براند
در محنت شو خوش و مکن نعمت یادشوتن در ده که داد کس چرخ نداد
دیدار تو از نعمت دو جهان خوشتروز عمر وصال تو فراوان خوشتر
یک بوسه زدم بر لب و بر چشم دگرگفت این چه فراق آوری حیلت گر
ز اول به میان ما به هنگام کنارگر تار قصب بودی بودی دشوار
هر ابر که بنگرم غباری شده گیرگر گل گیرم به دست خاری شده گیر
خورشید رخ تو تافت بر سایه عمرآمد به کفم گمشده پیرایه عمر
تعریف مرا عشق تو ای ساده شکربس راز دلم کرد به هر جای سمر
سلطان ملک است در دل سلطان نورهر روز کند به روی او سلطان سور
چاه ز نخ تو ای دلارام پسربر آب ملاحتست و جویی تا سر
یک چشم تو گر تباه گشت ای دلبردلتنگ مشو انده بیهوده مخور
ای روی تو آفتاب و من نیلوفرچون نیلوفر در آبم از دیده تر