دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
آمد به وداعم آن نگار دلبرگریان و زنان دو دست بر یکدیگر
ز اندیشه هجران و ز نادیدن یاردل خون شد و دیده خون همی گرید زار
در عشق تو همچو ابر می گریم زاروز درد چو برگ زرد دارم رخسار
ای پیل سوار خسرو شیر شکارشیر فلک از نهیب تیغت تیمار
پیوست فلک با من پیکار دگراز یک غارم کشید در غار دگر
این ابر چراست روز وشب چشم تو تروی فاخته زار چند نالی به سحر
اکنون که شدی به بتکده عاشق زارپیش آر صلیب و زود بربند زنار
مشکین کله تو گر شبست ای دلدارخورشید در او چرا گرفته ست قرار
نا رفته هنوز بوی شیرت ز شکرخط را که به سوی عارضت داد گذر
تا دیده ام آن روی چو خورشید انوردر آبم از این دو دیده چون نیلوفر
اندیشه مکن به کارها در بسیارکاندیشه بسیار بپیچاند کار
ای مهر تو چون چهار طبع اندر خوروز پنج نماز شکر تو واجب تر
اندک اثر آبله بر دو رخ یارگویی که به سوزنیست گل کرده نگار
در زندان تا کرد مرا گردون پیرآن موی چو شیر گشت و آن رخ چو زریر
سلطان ملک ای عزیز فرزند پدرای شاه پدر شیر کمربند پدر
چون پیرهنت گرفته ام تنگ به بربر نارم همچو دامن از پای تو سر
از سنگم یا ز چیستم جان پدرخود داند کس که کیستم جان پدر
بر مرگ تو چون نمویم ای جان پدررخساره به خون بشویم ای جان پدر
می گویمت ای سعادت ای نیک پسردر باب هنر کوش تو ای جان پدر
در غور فلک تعبیه ای ساخت چو ابربر هر شخ و که به حمله بر تاخت چو ابر
گویی که هوا به زیر گردست امروزبا سرما خلق را نبردست امروز
عشقت کشتم که غم درودم شب و روزجان کاستم و رنج فزودم شب و روز
ای فقر بخاست روز بازار تو خیزدر کوکبه سپاه سالار آویز
ای شاه علاء دولت ملک افروزامروز نه پیداست خزان از نوروز