دفتر شعر
۳۹۹ شعر در این دفتر
چرخ از دم کون برنمی گردد بازگاهیم به ناز دارد و گه به نیاز
خورشید رخا وصل تو جویم همه روزچون سایه از آن در تک و پویم همه روز
ای سود و زیان عمر فرسوده بترسدر کار بدرمان تو بیهوده بترس
ای یار چو صبر هیچ یاری مشناسبا فایده تر ز رفق کاری مشناس
از بخشش دست من ز سیم و زر پرسوز خوی خوشم ز مشک و از عنبر پرس
مسعود که بود سعد سلمان پدرشاندر سمجی است چون سنگ درش
مسعود که بود سعد سلمان پدرشجاییست که از چرخ گذشته است سرش
تا از من می جهی چو دود از آتشچون دود بر آتشم من ای دلبر کش
معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمعبر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع
آتش به سرم همی فرو ریزد عشقدود از دل من همی برانگیزد عشق
ای چرخ مدور خسیس بی باکصد پیرهن وفای من کردی چاک
گردون نکشد کمال مسعود ملکشاهی نبود بسان مسعود ملک
من همت باز دارم و کبر پلنگز آن روی مرا نشست کوه آمد و تنگ
من چون دل لاله ام تو چون رنگ به رنگاز من تو چرا باز همی داری چنگ
ای بدر شده من از غمان تو هلالای صورت حسن من ز عشق تو خیال
ای کلک ملک وصف تو گویم همه سالوز طبع گل مدح تو بویم همه سال
عیبم که ز من زمانی ای مشکین خالعارم که نخواهی که کنم با تو وصال
دل می ندهد که از تو بردارم دلیا تا به کسی کم از تو بگذارم دل
آن دل که نخواستت چه نامست آن دلنه از در پرسش و سلامست آن دل
سرما چون شد ز دست صحرا شد گلدر چادر سبز کار پیدا شد گل
رویت بر من چنان که گل بر بلبلمن بر رویت چنان که بلبل بر گل
نامد به کف آن زلف سمن مال به مالمی رقص کند بر آن رخ از خال به خال
بنگر که ز شاخ می چه گوید صلصلبفسردمی و گشت به باغ اندر گل
چون روی بتان گشت به باغ اندر گلچون آب حیات شد به جام اندر مل