دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
حب دنیا راس آمد کل خطاءتا نه پنداری که این باشد عطاء
با جام باده ساقی، فی الصبح مرحبابالعین انتظارم، الوصل مرحبا
ایا والی معلی کن وفاداران خود ها راتوئی مولی مزکی کن جفا کاران خود ها را
نیست کس محرم که پیغامم رساند یار راوز حقیقت حال ما آگه کند دلدار را
از ذات حق تعالی اعلام بی نوا راگر عاشق تو مائی، کن ترک ماسوی را
من من مگو تو من من، هی هوی گویی ها هاها ها و های هی هی، هُو های های ها ها
کارها این مشکل است این کارهازارها باید دل خود زارها
بارها گفتم ترا دل بارهاگرد این هرگز مگرد این کارها
تارها زلفش چو دیدم مارهاپارها گشته دلم چون پارها
لن ترانی گر رسد گردن متابرب ارنی گو تو باری شو شتاب
ز دنیا تو ترک گیر که راس العبادت استآری عبادت است ولیکن عنایت است
پیش جانان گر بمیرم تا سزاواری مراستزانکه شیوه دوستی جز دوستان مردن خطاست
صوفی بصدق دل نشوی تاصفا کجاستاین راه باصفاست ولی جز جفا کجاست
یاران ز تو پرسم که مرا یار کجاستآن نگاری که دلم بردهمان یار کجاست
مبتلا در عشق گشتم، صبر ما یاران کجاستسخت بیماریست در جان مرهم جانان کجاست
کفر اول را ندانی راه چیستکفر ثانی کی شناسی هان که چیست
با دوست دلنواز سخن جز وصال چیستحسنش چو بیمثال، سمن زلف خال چیست
یاران صد هزار ولی یار ما یکی ستغمخوار کس ندیدم دلدار ما یکی ست
آشکار ست، عشق، پنهان نیستهمچو ما در جهان رسوا نیست
یاران ره عشق بجز جور و جفا نیستکس لایق این راه بجز اهل صفا نیست
مینالم از عشق تو، جان را خبری نیستبیمارم غمخوارم کس را خبری نیست
چو اینما تولوا شد قبلهٔ حقیقتجهتی دگر ندارم جز صاحب حقیقت
و هو معکم اینما کنتم نگرورنه خواندی رو تو در قرآن نگر
حق تعالی بالیقین حاضر نگرچند ریزی از درون خون جگر