دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
خود پرستی را ندانی ای پسرهان ز کس صوفی تو نشنیدی مگر
طور سینا چیست، دانی بی خبرطور سینا سینهءِ خُود را نگر
خود پرستی چون ندانی بی خبررو ردای خویش را بر خود نگر
از خدا خواه هر چه خواهی یارزانکه او جمله را برآرد کار
نهایت نیست راه عشق را یارتو یک روباش دست ازکار بردار
تعالی الله چه زیبا روی دلدارچو حسنش دیدم و دل گشت گلزار
وه چه نیکو روی جانان دلپذیرکس ندیدم مثل آن بدر منیر
تجوع ترانی تجرد تصلچه خوش لذت آید چشی گر عسل
بر رُخش زیبا چو دیدم نقش و خالباز ماندم ماورایش قیل و قال
طور سینا گشت موسی را مقامبی حجاب آنجا شنیدی خود کلام
انما اموالکم و اولاد کم فتنه تمامفاحذروالا خیر فیهم واسمعوا هذا لکلام
به بازی عشق میبازم، سر بازار سر بازمره مردان صفا سازم، سر بازار سر بازم
ببازی عشق میبازم، دل و جان را فدا سازمبدم منصور می نازم، یقین خُود را فدا سازم
بیا ای عشقِ جانسوزان که من خود را به تو سوزماگر سوزی وگرنه من یقین خود را به تو سوزم
آمد خیالی در دلم، این خرقه را بر هم زنمتسبیح را ویران کنم، سجاده را بر هم زنم
تارها زنار در گردن کنمخویش را باید که من کافر کنم
مینمایی خویش را صوفی منمدر دیار عابد و زاهد منم
آشفته دل خویش درین دار فنائیمبنمائی رخ خویش که مشتاق لقائیم
عمریست در طریق تو جان را که دم زدیمهیچت صفا ندیدیم حیران بتر شدیم
به هر حالی جمال الله جویمبه هر قالی جمال الله جویم
دنیاست عین جیفه، کلابند طالباناین قول واضح است ز نبی آخرالزمان
ثبتوا اقدامکم ای سالکانراه ملامتها بجو ای صادقان
قلب مومن مراة الرحمن یقینجز جمالش را مبین در وی یقین
به هردم از غمش هیها ولی یاریست بیپرواهندارم غیر او ماوی، ولی یاریست بیپرواه