دفتر شعر
۱۶۲ شعر در این دفتر
ای کرمت نظم داده کار جهانراوالی اقلیم جسم ساخته جانرا
ای دل ار خواهی گذر بر گلشن دارالبقاجهد کن کز پای خود بیرون کنی خار هوا
اگر تو جلوه دهی قامت چو طوبی راز خلد باز ندانند دار دنیی را
مقتدای اهل عالم چون گذشت از مصطفاابن عم مصطفی را دان علی مرتضا
مدتی گردون ز غیرت داشت سرگردان مرازانک در دانش مزید یافت بر اقران مرا
واجب بود از راه نیاز اهل زمن رادر خواستن از حق بدعا شیخ حسن را
ای کرده روز را ز شب قیرگون نقابیعنی فکنده سایه سنبل بر آفتاب
ای بزیر سایه لطفت مدار آفتابوی ز خط همچو ریحانت غبار آفتاب
حبذا قصری که دارد پای ثابت اندر آبسر ز رفعت برکشیده تا باوج آفتاب
فرخنده باد مقدم دستور کامیاببر روزگار دولت شاه فلک جناب
دوش این سیمرغ زرین بال یعنی آفتابگشت در مغرب نهان حتی توارت بالحجاب
منت ایزد را که دیگر باره بی هیچ انقلاببر سر اهل خراسان سایه گسترد آفتاب
ایدل گرت شناختن راه حق هواستخود را بدان که عارف خود عارف خداست
ای دیده در شناختن حال کایناتباید که باشدت نظری از سر انات
ایدل غافل بدان کاحوال عالم هیچ نیستپیش زخم حادثات دهر مرهم هیچ نیست
اینمنزل خجسته که بس روحپرورستاز فرخی و خوش نفسی خلد دیگرست
امروز در زمانه دلم شاد و خرم استوین خرمی ز مقدم دستور اعظم است
ای کاشف اسرار فلک رأی منیرتوی مظهر انوار سعادات ضمیرت
آنکه دست و دل او مظهر جود و کرم استوانکه در داد و دهش صد چو فریدون و جم است
ای سایه خدای توئی همچو آفتاببا خاص و عام بر سر اظهار تربیت
جهان پیر را دولت جوانستکه ارغونشاه نوئین جهانست
چون فلک از آفتاب مشعله ئی درگرفتعرصه آفاق را جمله در آذر گرفت
حبذّا طاقی که جفت این رواق اخضرستوز بلندی مر زمین را آسمانی دیگرست
خرم دلی که مجمع سودای حیدرستفرخ سری که خاک کف پای حیدرست