دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
آن کزو داریم درد دل دوای جان ماستدرد کز جانان بود سرمایه درمان ماست
ای مرا خاک کف پای تو چون آبحیاتدر هوای توام از آتش غم نیست نجات
ایدل مده ببند سر زلف یار دستمارست زلف یار مبر سوی مار دست
بفروغ مهر رویش که مهست از آن عبارتبفریب چشم مستش که دهد جهان بغارت
بیتو ایجان و جهان کار من از دست برفتدل شیدا ز برم تا بتو پیوست برفت
بحسن روی تو خورشید عالم آرانیستبلطف رسته دندان تو ثریا نیست
با من آن مهروی من نامهربان از بهر چیستبا دلم دایم بکین آن دلستان از بهر چیست
باد صبا چون نقاب از رخ گل برگرفتبلبل مست از نشاط زمزمه از سر گرفت
بر ماه و سرو آید هر لحظه صد قیامتز آن سرو ماه طلعت و آنماه سرو قامت
بر دلم از جور او امبار بار دیگرستباش کو صد بار بود این نیز بار دیگرست
بر سپهر حسن رویش آفتابی دیگرستلیکن از شعر سیاهش سایبانی دیگرست
بنده سروم بآزادی که چون بالای تستعاشقم بر گل که همچون روی شهر آرای تست
پرتو روی تو بر کسوت خوبی علم استزلفت از غالیه بر ماه دو هفته رقم است
تا بر گل سیراب تو از غالیه خالیستحقا که مرا تیره تر از خال تو حالیست
ترا ز شکر شیرین از آن دمید نباتکه یافت پرورش از آب چشمه سار حیات
توئی که سایه زلفت شعار خورشیدستغبار خط تو نقش و نگار خورشیدست
جبیب یار پاکدامن مطلع روز منستدیدن رویش نشان بخت فیروز منست
جانا دلم آمد بهوای سر زلفتدر پای تو افتاد بجای سر زلفت
چون بت من بر سمن زلف معنبر شکسترونق کافور شد قیمت گوهر شکست
خرامان میرود دلبر تعالی الله چه رفتارستشکر میبارد از پسته بنا میزد چه گفتارست
خوشست آن پستهٔ خندان و خوش آن گفتارتخوشست آن سَروِ خرامان و خوش آن رفتارت
دلا بدست گرفتی می این چه دستانستنه می گلست و نه طبعت هزار دستانست
در عشق هیچ درد چو درد حبیب نیستدرمان درد عشق بدست طبیب نیست
دهن غنچه وشت پسته خندان منستلب شکر شکنت نیک بدندان منست