دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
دوش چه دانی مرا بیتو چه بر سر گذشتلشکر غم بر سرم بیحد و بیمر گذشت
روی شهر آرای یارم آفتابی دیگرستهر زمانی زلف او در پیچ و تابی دگرست
روی زیبای تو آرایش هر انجمن استلعل شیرین تو شور دل هر مرد و زن است
رخسار لاله رنگ خوشت آتش ترستآبحیات در لب میگونت مضمرست
رویت که ازو عالم خوبی بنظام استچشم بد از و دور یکی ماه تمام است
زلف دلبر گیرم امشب آن شبستکام دل بر گیرم امشب آن شبست
زلف عنبر شکنت مایه ده مشک خطاستپیش چین سر زلفت سخن مشک خطاست
زین پیش داشتم صنمی سیمبر بدستاکنون نه عین دارم ازو نه اثر بدست
ساقی بیا که موسم آب چو آتش استسرد است و می بموسم سرما درون خوش است
سحرگه چون برانگیزد ز خواب آهنگ میدانتبفال سعد بنماید قمر روی از گریبانت
سبزه و آب روان باده گلگون بدستسرو قدی میگسار خوشتر ازین عیش هست
ساقیا برخیز کاکنون وقت می نوشیدنستموسم بستان و هنگام گلستان دیدنست
ساقی قدحی در ده گر هیچ می ات باقیستکز سوختگی جانم در غایت مشتاقیست
ساقیا چون گل شکفت از میْپرستی چاره نیستصورتی بیجان بود کو وقت گل میخواره نیست
شبی خیال تو بر من بصد دلال گذشتغلام خوابم از آنشب که آنخیال گذشت
شکرست آن لب میگون تو یاقوت روانستکه ازو چشم رهی چشمه یاقوت روانست
شهره شهر شد از غایت خوبی رویتای شده ترک فلک از دل و جان هندویت
شکن زلف یار پر شکن استای بسا دل که زیر هر شکن است
عالم از حسن تو یکسر حسن آباد شدستبنده عارض تو سوسن آزاد شدست
عشقبازی با چو تو معشوق کاری بس خوشستروزگار عشقت الحق روزگاری بس خوشست
قبله جان طاق ابروی شماستماه مهر افزای ما روی شماست
کشور حسن تو امروز بکام دل ماستخطبه در مملکت عشق بنام دل ماست
گل جمال تو چون بر فراز سرو شکفتبر او چو سنبل زلفت هزار دل آشفت
گر چه هر دم ز غمت بر دلم آزاری هستباشم اغیار اگر جز تو مرا یاری هست