دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
گر دلم بردی به غارت قصد جان باری چراستور نخواهی کرد خیری شور و شر باری چراست
گلهای نوشکفته بهر بوستان که هستپیش رخ تو خار نماید چنانکه هست
گر مرا جان رود اندر پی جانان از دستوصل جانان نتوان داد بصد جان از دست
لعل شیرین تو پیرایه در عدن استزلف پر چین تو سرمایه مشک ختن است
مشکین سر زلف تو که در پای کشانستدر دل رگ سود است که پیوسته بجانست
ما چو زلف و چشمت ای مهوش پریشانیم و مستجام نام و ننگ را بر سنگ قلاشی شکست
مرا تُرکانه چشم او به مستی گر جفاها گفتچرا در تاب شد زلفش جفا گر گفت ما را گفت
ماه عیدست این ندانم یا خم ابروی دوستروز نوروزست تابان در جهان یا روی دوست
نه هر گیاه که در باغ رست شمشادستنه هر درخت که پیر است سرو آزادست
هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوستکی فراموش شود چون همه هستی من اوست
هنگام نو بهار و لب جویبار و کشتدریاب ساقیا که تو حوری و این بهشت
هر کجا صاحبدلی آزاده و فرزانه ایستدر هوای زلف چون زنجیر او دیوانه ایست
هر سحر بی شام زلفین تو ای حورا صفتچشمه چشمم پر از گوهر شود دریا صفت
هرکه با زلف تو اندر دام نیستهمچو من پیوسته بی آرام نیست
یا رب این پسته شیرین چه شکر گفتارستو آن چه شکل است و شمایل چه قد و رفتارست
یا رب این بوی خوش از روضه رضوان برخاستیا نسیم سحر از ساحت بستان برخاست
یا رب این بوی خوش از زلف دلارام منستیا صبا همنفس نافه مشک ختن است
زهی من وفای تو نا دیده هیچبغیر از جفای تو نشنیده هیچ
ای لعل درفشان تو کرده بیان روحنام تو داده خلق جهانرا نشان روح
از روی تو ایمهوش گر پرده بر اندازندخلقی بهوای دل درپات سر اندازند
امیدوارم از آنمه که مهربان گردداگر حقیقت حال منش عیان گردد
آن ترک یغمائی نگر دلها بیغما میبردآن زلف بی آرام بین کآرام جانها میبرد
آندم که مرا فرقت آن لعبت چین بوداز غایت تلخی چو دم بازپسین بود
آنها که درین دوران صاحبنظران باشندچون بر سر کوی او با هم گذران باشند