دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
ای در زمانه حسن تو چون در بهار گلناید به پیش روی تو اندر شمار گل
ای بخوبی عارضت ماه چکلمه چه باشد آفتاب از تو خجل
بیا که شد چمن از آب ابرو آتش گلبلطف عارض ترکان عنبرین کاکل
ای لعل آبدارت آتش فکنده در ملبر باد داده حسنت چون خاک خرمن گل
ای قاعده زلف دلاویز تو مشکلز آنغالیه گون سلسله آسان تو مشکل
گر بصبوحی کنی عزم تماشای گلبر قدمت سر نهد شاهد رعنای گل
ایجان و جهان بیتو سر خویش ندارمجز وصل تو درمان دل ریش ندارم
این منم باز که روی چو مهت میبینمهر دم از پسته شور تو شکر میچینم
ای خم زلف تو چون حلقه جیمدهن تنگ تو چون حلقه میم
ای روی دلربای تو خورشید انورمپیوسته باد سایه سرو تو بر سرم
باز منزل بسر کوی نگار آوردیمبهر خاک درش از دیده نثار آوردیم
تا فتادست نظر بر رخ رخشان توامبر تو آشفته تر از زلف پریشان توام
تا من زبان چو بلبل خوشگو گشوده امگلزار فضل را بصد الحان ستوده ام
خیال روی تو هر شب بخواب میجویمخیال بین که بشب آفتاب میجویم
خوش بهاریست بیا تا طرب از سر گیریمجای در سایه شمشاد و صنوبر گیریم
دل به بند سر زلفین تو دادیم و شدیمدجله بر عارض چون نیل گشادیم و شدیم
در آی از درم ای آرزوی دل که بر آنمکه بر دو دیده روشن بمردمیت نشانم
روز آنست که با یار بمیخانه رویمبهر پروردن جان از پی جانانه رویم
روی بنمای ای صنم کز شوق جان میسوزدموآتش غم تا به مغز استخوان میسوزدم
زلف مشکین تو بر طرف بنا گوش چو میمهست چون بر سمن از سنبل تر حلقه جیم
ساقیا باده گلفام هوس میکندمگردش جام غم انجام هوس میکندم
ساقیا موسم آنست که می نوش کنیممحنت گردش ایام فراموش کنیم
صبح از سر صفا بجهان در دمید دمعیش صبوح گر نکنی وای ازین ندم
گاه آنست که در آب سر افشان گردیمتا بکی بیتو چو زلف تو پریشان گردیم