دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهیکز غبارش چشم جان گشتست نورانی مرا
آن شهنشاهی که از تأثیر جود عام اوهر چه باشد آرزوی دل بچنگ آید مرا
از برای دو چیز جوید و بسمرد عاقل جهان پر فن را
ابن یمین اگر همه عالم بکام تستباید کزان فرح نفزاید دل ترا
ای نسیم صبحگاهی بر تو جان افشان کنیمگر کنی آگه ز حالم خواجه نصرالله را
ای بسا دوستان که بگزیدمتا بدیشان بمالم اعد را
بتمثیل ابن یمین نکته ئیکند عرضه بر شاه فرمانروا
بیا ز ابن یمین ای دوست بشنومر این شایسته پند رایگان را
باهل خطه فریومد از طریق رضامگر بعین عنایت نظر فکند خدا
بر کاتبان خویشتن املای بد مکنچون سر زدند از پی تحریر خامه را
چشم پدر از هجر تو پوشیده چو گردیدفرزند دل افروز من ای بدر منیرا
خداوندم مرا در علم منقولزبان و دیده گویا کرد و بینا
خرد چون کند دوستی با کسیکه با دشمنان باشد او را صفا
خسیسی اگر لاف آن میزندکه باشد یکی در نسب اصل ما
خطابی با فلک کردم که از تیغ جفا کشتیشهان عالم آرا و جوانمردان برمک را
دانی چه موجبست که فرزند از پدرمنت نگیرد ار چه فراوان دهد عطا
ز هی فرخنده جائی خوش مقامیکه خجلت میدهد خلد برین را
شبی در تواریخ کردم نگاهشعار بزرگان پیشینه را
عزلت و انزوا و تنهائیبرهانندت از هزار بلا
عطا میخواست از من ماهروئیبگفتم جان ز بهر تست ما را
گر خرد یار تست ابن یمینبر طرب نه بنای کارت را
گنهی میکنم کنون پنهانایزد آنرا نمیکند پیدا
فراخ دستی ز اندازه مگذران چندانکه آفتاب معاشت بدل شود بسها
قطعه ئی نزد من رسید امروزاز سخنهای قدوه الشعرا