دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
مرا فلک بمواعید میفریفت ولیکاز آن هزار یکی با رهی نکرد وفا
مرا پیشه شعرست و در وقتهااثرها پدید آید از پیشهها
منم ابن یمین که نتوان کردجز بمن انتساب شعر مرا
علاء دولت و دین آصف سلیمان فرزهی جناب تو ارباب فضل را مأوا
منور شد به شمس دولت و دیندو گیتی چون هم این دارد هم آن را
مده دل ز دست ار غمی هست و خوفیکه آید دو چندانت شادی و یُسرا
هر که در مال میکند ضنتسعی در جمعش ار بود تنها
یکی گفت با من که خورشید تافتترا سر پر از خواب مستی چرا ؟
ای جوانبختی که در خلوتسرای کایناترأی پیرت میگشاید پرده از ابکار غیب
ای خدیوی که عهد دولت توهست چون در زمان عمر شباب
ایدل جهان بکام گرت نیست گو مباشمنت خدایرا که جهان هست منقلب
اگر نیک و گر بد چو خواهد رسیدز ایام عمر تو روزی بشب
چو دونان درین خاکدان دنیمباش از برای دو نان مضطرب
دو مشفق اند ادیب و طبیب بر سر تونگاه دار بعزت دل ادیب و طبیب
دیدم برین رواق زبرجد کتابتیبر لوح لاجورد نوشته بزر ناب
سائلی حال جهانرا ز یکی کرد سؤالآن شنیدی که چه فرمود حکیمش بجواب
من ار چند باری بدل گفته امکه چون هست کار جهان منقلب
هر کس که توبه کرد بدور گل از شرابکی توبه اش قبول کند غافر الذنوب
مرا مهر خسرو چو تابان شودچه باک ار بود خصم با کین و تاب
هر چند که در خلاف وعدهمشهور جهان شدی چو عرقوب
یکچند روز من ز سیهکاری فلکبودی چنانکه فرق نمیکردمش ز شب
یک دو سیمین تن و یاری دو سه چاریم بهمخورده هر روز منی پنج شش از باده ناب
هست همچون نمونه سخنتز آنچه داری تو در بدن محجوب
اهل هنر را کنون خطبه بنام منستملک سخن گستری جمله بکام منست