دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
گذر کن از ره لطف ای نسیم باد شمالبخاک درگه نوئین شهنشان کرتای
مرا در خفیه دی میگفت یاریکه بینم شاه را از تو غباری
مکافات بدی کردن حلالستچو بی جرم از کسی بد دیده باشی
منم آنکه در مدحتت طبع منسپهر ازرقی گشت و مهر انوری
من شنیدم که از ره شفقتپدر پیر گفت با پسری
منم آنکس که در اشعار عذبمنیابد هیچ طاعن جای طعنی
من اندر کسب اسباب فضائلنکردم هیچ تقصیر و توانی
من و نفس نفیس و فقر و فاقهنمیخواهم غنی گشتن بخواری
مرا گفتند جمعی مهربانانچو دیدندم ز غم در اضطرابی
مزن دم در آنچت گزیرست ازانکه حمل افتد این شیوه بر بیهشی
مرا مبشر فرخنده فال خوش خبریبگوش هوش رسانید موسم سحری
مرا ز خدمت عالیجناب آصف عهدعلاء دولت و دین هندوی مبارک رای
مربی چو محمود باشد گرمچه سنجد بمیزان من عنصری
ندیده نان تو اندر جهان کسی هرگزبسان خاک چنین خوار از پی آنی
نگار ما هر خم چون گره زند بر مویدل هزار در آرد بعقده هر موی
والا شهاب دولت و دین ایکه در کرمصد همچو معن زایده و آل بر مکی
همی گفتم از راه ضجرت شبینسیم صبا را بخواهشگری
هرگز این آسمان سرگردانبمرادم نمیکند دوری
هر که در عالم رندی قدمی رفته بودهیچ زاهد نتواند که بنازد بروی
هر چه در دولت تو ساخته اندو آنچه با کس کنی ز نیکوئی
هزار اهل مروت در آمدند از پایکه هیچ سست قدم را نرفت پای از جای
یکی پرسید ز افلاطون بگاه نزع کای داناکجا دفنت کنم وقتی که روی از خلق برتابی
یاد ایامی که دروی صاحب صاحبقرانگاهگاهی التفاتی سوی چاکر داشتی
یعلم الله که در وفا داریزان فزونم که در گمان آری