دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
ز مخلوق کاری گشایش نگیرددل اندر خدا بند اگر کار خواهی
زر بسیار چه حاجت که کنی صرف بر آنکخانقاهی بگچ و سنگ بعیوق بری
زنهار قصد کندن بیخ کسان مکنزیرا که بیخ خویشتن است اینکه میکنی
سیرت آزادگان از سفلگان هرگز مجویکی بود چون سرو سوسن هر کجا خار و خسی
سرا فاضل آفاق رکن ملت و دینتوئی که زبده اسلاف و فخر اخلافی
سپهرا من از گردشت فارغممرا کی توانی که غمگین کنی
شهابالدین علی را گفت یاریکه ما را از مِیَت چون نیست بهری
صاحبا بنده را بخدمت توپیش ازین بیش ازین محل بودی
صحبت صاحبنظر باید که باشد با دو کسیا کریمی نامجوی و یا حکیمی راستگوی
عمری بغفلت ایدل نادان گذاشتیبر عقل خود وساوس شیطان گماشتی
عزیزی مرا گفت بر گو چه حالستکه تنها بسر میبری روزگاری
عاقل نکند بهیچ روئیبیمنفعتی زیارت حی
عماد الدین محمد را بگوئیدز من رمزی بآئین عتابی
فیلسوف زمانه قطب الدینکرده کاری عجب چه نادانی
فرزند هنرمند من ای نور دو چشممحقا که مرا بیتو ز جان هست ملالی
فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستانحکمتی دیدم نوشته بر در بتخانهای
قطب سپهر مکرمت ای یافته دلماز جود تو چو ذره ز خور تاب زندگی
کاشکی با اینهمه محنت که من دارم ز غمروز آخر خود نکردی با من این بد گوهری
کریما وعدهای دادی چنانمکه خادم گشت از آن مخدوم راضی
کسیکه سفله و ادنای خلق بوده بوداگر بگیرد امروز ماه تا ماهی
گر کسی با تو بد کند زنهارجز بنیکی جزای آن نکنی
گر ستم میرسد از غیر ترا باک مدارکه مرا تجربه افتاد درین کار بسی
گر تمتع ترا ز نقره و زراینقدر بس که قابض آنی
گر تو بر سهل و ممتنع خواهیخویشتن را که مطلع یابی