دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
چار حرفست نام آن دلبرکه درش قبله ایست مردم را
سه عیار قهار غارتگر اندکند میلشان هر کجا زیرکی است
از تو پرسم لغزی فکرت اخراجش کنایکه در مسند دانش چو تو دیگر ننشست
چار حرفست نام انک سپهررای او را بجان متابع گشت
چیست آن گوهر شهوار میان پر زر و سیمسیم و زر هر دو درو آب و بهم ناممزوج
پیکری بیگناه را دیدمچو گنهکار در جحیم افتاد
چیست آن آسیا که گردش اونه ز آبست و نه ز جنبش باد
مشکلی آمدست در پیشمعالمی کو که حل تواند کرد
آن چیست که چون ابروی جانان باشدقلب وی و مستویش یکسان باشد
چیست نامی که مستوی خوانیشاز عبارات تازیان باشد
پرسم لغزی ای شده فاش از تو هنرفکری کن و جهدی کن و بیرون آور
چیست آن دریا که دارد بر سر آتش قرارآتش اندر زیر و آبش تیز تاب و شعله وار
آمد بر من خادمکی همچو دو پیکرز آهن زده بر خود گرهی سخت میانش
چیست آنجنس کو بجنبش طبعاز بلندی کشش کند بمغاک
چیست آن پیکر پری کردارگاه مینا برنگ و گه مرجان