دفتر شعر
۱۳۶ شعر در این دفتر
این مژده شنیدی که به ناگاه برآمدزین تنگ شکرخای که از راه برآمد
کیست که پیغام من به شهر شروان بردیک سخن از من بدان مرد سخندان برد
مرا هر ساعتی سودای آن نامهربان خیزدکه مشکینش همی گویی دو سنبل ز ارغوان خیزد
ایکه خورشید ز رای تو منور گرددعالم از نفحه خلق تو معطر گردد
گر کسی فیض جان همی بخشدشاه گیتی ستان همی بخشد
ترکم امروز مگر رای تماشا داردکه برون آمده آهنگ بصحرا دارد
تا جهانست شاه صفدر بادتخت او با فلک برابر باد
کسیکه قصد سر زلف آن نگار کندچو زلف او دل خود زار و بیقرار کند
روی یارم ز آفتاب اکنون نکوتر میشودتا به گرد ماه از مشک چنبر میشود
روی او تشویر ماه آسمانی میدهدقد او تعلیم سرو بوستانی میدهد
نگار من زبر من همی چنان بجهدکه تیر وقت گشاد از برکمان بجهد
ای سعد فلک ترا مساعداعدای ترا فلکه معاند
بودم نشسته دوش که ناگه خبر رسیدکاینک رکاب خواجه آفاق در رسید
جانم از جام می شکر یابدگر لب لعل آن پسر یابد
ایکه موج سینه تو غوطه دریا دهدپرتو طبعت فروغ عالم بالا دهد
باز خورشید قصد بالا کردباز آثار خوب مبدا کرد
بهار امسال خوشتر مینمایدکه از صد گونه زیور مینماید
همه میامن این روزگار میمون بادهمه سعدت این حضرت همایون باد
رخ خوب تو ناموس قمر بردلب لعل تو بازار شکر برد
باز خورشید چرخ رخشان شدباز کار جهان بسامان شد
شیرمردان چو عزم کار کنندکار ازین گونه استوار کنند
ایکه خورشید زشرم دل تو آب شودهفت دریا زسرانگشت تو غرقاب شود
چون روی تو ماه سمانباشدچون زلطف تو مشک ختانباشد
از طبع تو جزگهر چه خیزدبالفظ تو جز شکر چه خیزد