دفتر شعر
۱۳۶ شعر در این دفتر
ای سخا را از کف تو پیشخوردوی خرد را پیش رایت چشم درد
باد بهار رخت بصحرا همی کشددر صحن باغ مفرش دیبا همیکشد
هیچ رنگ عافیت در حیَز عالم نماندهیچ بوی خوشدلی با گوهر آدم نماند
عشقت سوی هر که راه بر گیرداول غم تو گواه برگیرد
الحذار ای غافلان زین وحشت آباد الحذارالفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
زهی قدرت از عالم فکر برتروجود تو بر فرق ایام افسر
ای کرده تو بر ملک تکبروی کرده فلک بتو تفاخر
حبذا ای نسیم جان پروروی مبارک پی خجسته ا ثر
زهی موافق رای تو جنبش تقدیربه دست بخت جوانت عنان عالم پیر
زهی عالی بنای قصر معمورکه باد آفات دهر از ساحتت دور
زهی در یای گوهر بخشش موج انگیز پهناورنه آنرا غایت و پایان نه آنرا ساحل و معبر
سلام من که رساند بدان خجسته دیارکه هست مجمع احباب و محضر احرار
بزرگ منعم و مخدوم من جمال الدینسپهر رفعت و کان سخا و کوه وقار
خلاصه همه عالم اجل شهاب الدینکه روشنند زرای تو ثابت وسیار
دعا و خدمت مخدوم خویش فخرالدینهمی رسانم اگر آمد او زدریا بار
اجل منتخب الدین اوحد الفقراکند قبول سلام و دعا برون زشمار
عفیف دین در ازه، دعا همیگویماگر چه ما را از وی گله است صد خروار
ضیاء دین را دعا همی گویمهمی کنم همه وقتی تنسم اخبار
حکیم یونان ان فلسفی نجیب الدینکه واقفست بتحقیق برهمه اسرا ر
زمن بخواهد حاجی سلام پرسش خویشدعا و خدمت هریک همی کنم تکرار
چه گوئی چیست آن شکل مدورکه دارد خیمه با گردون برابر
ای بر سر آمده تو ز ابنای روزگاروی کرده روزگار بجاه تو افتخار
الرحیل ای خفتگان کاینک صدای نفخ صوررخت بر بندید ازین منزلگه دارالغرور
ای ترا بخت ندیم آمده دولت دمسازوی ترا چرخ رفیق آمده انجم همراز