دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
دل گشائی چو قبا درپوشیجان ببندی چو دهن بگشائی
که خواستم از تو زابلهی منگفتی که رهیم نیست اینجا
من عجب دارم همی از شاعرانتا چرا گویند راد است آفتاب
چیست آن آتش با گونه آبسربسر پر در و لولوی خوشاب
هست سوگندم بنام آنکه هستپیش علمش ذره همچون آفتاب
دوستی دی سخنی خوش میگفتدوستی کو بسخن استادست
ای کریمی که دام منت راکرم و بخشش تو دانه ماست
بخدای قدیم و قادر و حیکه جز او حی جاودانی نیست
بخدائی که هر که بنده اوستدر دو عالم حقیقت آزادست
از من اکنون هرکسی را آرزوی مدحتسترایگان بیآنکه بر من هیچ کس را نعمتیست
با چنین کوتهی و مختصریاز تو این کبر و عجب بوالعجبیست
بر چو من بنده گر قیامی کردآنکه مطلق جهان مستوفاست
بخدائی که رازهای ضمیرپیش علمش برهنه و فاشست
بخدائی که علم واسع اوپاک از هر چه شبهتی و شکیست
ایا صدری که خورشید فلک رابه پیش رای تو بر خاک خدست
ای بلبلی که وقت ترنم ز نغمه اتسطح محیط گنبد پیروزه پرصداست
ای کریمی که در جهان کرمکس چو تو صدر بنده پرور نیست
خداوندا کمینه چاکر توکت اندر بندگی یکروی و یکتاست
ای کریمی که در جهان کرمبخشش بی ریات عادت و خوست
هر که را از هنر نصیبی هستدان که بر قدر آنش حرمانیست
ای صدر دوست پرور دشمن نواز رادلفظی شنو که ان همه مغزست و پوست نیست
بدان خدای که ذات مقدس او راحدوث و کثرت و امثال این معایب نیست
سلام من برسان ای نسیم باد صبابدان دیار که آنجا مقام یار منست
بخدائی که قدرتش بر صنعهیچ محتاج آب و آتش نیست