دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
تا حصه قناعت گشتست ملک منوا رسته ام زعشوه دو نان پیچ پیچ
ای کریمی که پشت چرخ فلکپیش تو سال و مه بخم باشد
وقت است دلا اگر بترسیگر آدمی از عدم بترسد
موی سپید چیست ندانی زبان مرگزیرا که هر که دید ز خود ناامید شد
اوحدالدین توئی آنکس که ملوکاز تو جز لطف کفایت نکنند
هر که را شد فراخ سفره زیردانکه بر چشم او پدید آید
دوش عقلم که نیست گفت ای آنکت خرد عمر بی وفا گوید
قدری می صاف کهنی خواسته بودمزانکسکه اگر راست بگویم نه کسی بود
پارهمی بخواستم ز نجیبزان می ناب کز زبیب برند
ای بزرگی که پایه قدرتاولش غایت کمال بود
بخدائی که چنبر گردونحلقه میم ملک او آمد
چند گوئی مرا که مذمومستهر که او ذم زاد بوم کند
نه بکوشش درست روزی خلقیا بجد و بجهد دادستند
کسی کودل درین محنت سرابستتو چونان دان که او رائی ندارد
آدمی زینجا نخواهد برد هیچگر سکندر گردد و قارون شود
ای لقای تو عید اهل کرمعید اضحی ترا همایون باد
ای که همای کرم طبع توعالم در سایه پر پرورد
یک قطعه سوی بنده فرستاد مجددینکان را بصد قصیده نشاید جواب کرد
ای بزرگی که ز شیرین سخنتعقل از جام نکت می نوشید
ای کریمی که همای نظرتبر ولی تو همایون آمد
شعر مخدوم من جمال الدینکه چو گل بردم سحر گه بود
هجو میگوئی ای مجیرک هانتا ترا زین هجا بجان چه رسد
ایخسروی که هر که کند بندگی توهم تاج بخش گردد و هم تاجور شود
تا کی غم خان و مان و فرزندچند انده نان و جامه تا چند