دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
خوان میفکند کنون مسلمانانآن خواجه که سگ بر او شرف آرد
زاول که نفس ناطقه را از شعاع عقلایزد به لطف خویش و به رحمت بیافرید
صائم الدهر اسبکی دارمکه بده روز روزه نگشاید
ایا صدری که چرخ پیر چون توجوانی در همه معنی نیارد
مرا گویند مولانا ترازوییست کز عدلشنه میل این یکی دارد نه قصد آن دگر دارد
دوستی در سمر کتابی داشتپیش من صفحه ازان میخواند
از منت شرم نیامد که پس از چندین مدحوعده های تو همه عشوه و تمویه بود
ترا فضل بر دیگری بیش ازین نیستکه تو میدهی چیز و او می ستاند
چرا باید که عاقل بهر روزیبر هر ناسزا پرواز گیرد
ای ز خورشید رای روشن توجوهر عقل کرده استمداد
بخاک پای رکن الدین اگر چهمرا پیوسته او بی برگ دارد
بمعبود بیچون که چون گفت کنز کتم عدم جان زمین بوس کرد
نشوم من ز تو خرسند بتحسینی و بسکه گر احسنت نگوئی تو چو تو صد گویند
بیکی برد اشارت کردمسوی آنکس که چنونبود راد
جُبّه و دستار افزونی که من در خدمتتبارها بفروختم این بار میباید خرید
اسراف مکن ببذل مالتکز سیم و زرت نمیگزیرد
تا زنده ایم بر من و تو گفتگو کننداز بعد ما حدیث من و تو نکو کنند
خداوندا تو آنشخصیکه چشم چرخ فیروزهنبیند در هزاران دور اگر چون تو بشر جوید
بدانخدای که بی گرد موکب امرشغبار صبح برین سبز طاق ننشیند
شاعری را اگر دهی دشنامبر تو آنرا وظیفه پندارد
خسروا زاصطبل تو کو معمور بادوارث اعمار اسبان شیخ ابوعامر رسید
الله الله مگرد گرد دروغورچه در گردن تو یوغ بود
دوستی گفت صبر کن زیراکصبر کار تو خوب زود کند
دعاگو اسکبی دارد که هر روزز عشق کاه تا شب میخروشد