دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
بخدائی که رخت عزت اودر سرای کهن نمی گنجد
خواجگان را نگر برای خداکاندر این شهر مقتدایانند
برای دست تو رای کرم چو سهل آمدچرا ببخت من این سهل ممتنع گردد
دم عیسی است مگر باد صباکه دل مرده بدو زنده شود
ای مُلک بهدیدار تو چون باغ بهگل شادعالم بهوجود تو چو روح از جسد آباد
خدایگان شریعت علاء دین رسولرسول عزم تو از باد تیز تر گذرد
چند گوئی مرا که مذمومستهر که او ذم زاد بوم کند
چون ز مدح تو بر اندیشیدممغزی از پوست ببیرون آمد
دیدی تو اصفهانرا آنشهر خلد پیکرآن سدره مقدس آن عدن روح پرور
خواهی که نزد خواجه قبولی بود ترامنشین بخوان او برو از نان او مخور
گفتم بجوانی که بعالم درمن مرد ندیدستم از و بهتر
بخدائی که علم واسع اواز سرایر جدا نشد هرگز
این چه شهریست سراسر آشوبوین چه قومند سراسر تلبیس
قسم بواهب عقلی که پیش رای قدیمیکیست چشمه خورشید و سایه عنقاش
ای آفتاب برج سیادت روا مدارگر بر مثال جاه تو انجم شود نقط
اختلاف اهل علم از روی دانش رحمتستزان که کفر از حجت ایشان شدست اندر گُریغ
نیست شهری چو شهر اصفاهانبحقیقت ز شهرهای عراق
چو شهر گنجه اندر کل آفاقندیدستم حقیقت در جهان خاک
حقتعالی اندرین دنیای دونبندگان نیک را بنواخت نیک
آه ازین دور چرخ و گوش افلاکآه ازین اختران کجرو نا پاک
مرد باید که راستگو باشدور ببارد بلا بر او چوتگرگ
چند گویی که عیش نیست به کامچند گویی که کار نیست به برگ
آفتاب مطلع اقبال قتلق سعد دینای بنور رای روشن کرده اسرار ازل
ای کریمی که هست گاه کرمدل و دست تو کان و دریابم