دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
بخدائی که فیض رحمت اوکرد از بند حرص آزادم
دخل عمرم خرج شد در انتظارگرچه من بر صبر کردن قادرم
بخدای ار چهار بالش شرعحاکمی چون تو دیده در عالم
خسروا عدل کن همیشه ازانکخوب نبود ز شهر یاران ظلم
هر که در اصلش بزرگی بوده استآن ازو هرگز نگردد هیچ کم
من بنده و اسب هر دو امروزبر درگه تو دو خواجه تاشیم
مرا ایزد تعالی خاطری دادکه دایم با فلک بودی عتابم
خواجه را دیدی تو تا بنشست بر دیوان ملکخود خبر داری که من از غصهاش چو نمیزِیَم؟
خشمت آمد که من ترا گفتمکه ترا عاشقم خطا گفتم
بخدائی که عقل کلی رابر درش سر بر آستان دیدم
ای بزرگی که دست نعمت توهست بر نام نیک سر پوشم
گفتم چو بستهام کمرِ بندگیِ توبهر میانِ خویش ز جوزا کمر خرم
نه ترا رای که در من نگرینه مرا زهره که در تو نگرم
گفتند دی مرا که بر خواجه میرویگفتم چو راه یابم آنجا بسر روم
اگر من فی المثل در هجو کوشمبنزد عقل کی معذور باشم
نفاق و بخل در اهل سپاهانچنان چون تشنگی در ریگ دیدم
در آینه تا نگاه کردمیک موی سفید خویش دیدم
سگ به از مردم سپاهانستبوفاق و وفا و پویه و دم
بشنو از من نصیحتی که تراکار هر دو جهان شود بنظام
بر نرگس تو رفتم بهزار لابه گفتمدل برده بازپس ده که دل دگر ندارم
خداوندا بدین حالت من از شکر و ثنا گفتننپردازم همی حقا که چیزی دیگر اندیشم
گذشت نوبت احسان و روزگار کرمچه وقت می بکند باز روز کار کرم
بخدائی که مهر معرفتشکرد توفیق عقل بیدارم
بخدائی که بر خداوندانفرض کردست بندگی کردن