دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
آیا پادشاه شریعت که هستز اوصاف تو قاصر افکار من
یک نصیحت بشنو از من کاندران نبود غرضچون کنی رای مهمی تجربت از پیش کن
ای حسن بسته برقمرت رنگ ارغوانوایزد نهاده برشکرت شکل ناردان
دوستی دی بر من آمده بوددوستی بس ظریف و بس موزون
پوستینی بخواستیم از توتا زمستان بسر بریم در آن
چند گوئی که روز برنائیدستی آخر بکام دل برزن
ای شده فر شکوه مسندتهم جمال ملت و هم زین آن
کاشکی برخاستستی روز حشرجمع گشتی باز این اجزای من
یک کارد بخواستم ز تو روزیگفتی بدهم تو آن بمن وا کن
خاطری دارم چنان وقاد وتیز و تند روکز ضمیر غیب اگر خواهی ترا بدهد نشان
ای آنکه بنزد عقل فاضلتراز آب حیات خاک پای تو
خواجه محترم ربیب الدینبامن آن بر و آن لطایف کو
ای بر میان چرخ کمر از وفای تووی بر زبان خلق دعا و ثنای تو
مراخود نیست عادت هجو گفتنکه کردستم طمع زین قوم کوتاه
برف آمد و راه ما ببستستبی می سردست تا بخانه
عالم الاسرار آگاهست آن کز قدرتشدر بهاران تازه دارد روی هر پژمرده
هر چه موی سپید بینی تودست در دامن بهانه زنی
اگر در شعر من زین پس یکی بیت هجا گفتممرا معذور باید داشت چون آن بیت میخوانی
اگر مدیحت گویم نیابم از تو عطاوگر نگویمت از من همی بیازاری
هر شادی و غم که هست اندر دهربر زهره و بر زحل همی بندی
تا کی ایدل تو درین مزبله دیو زحرصخویشتن را زره عقل و خرد گم بینی
آن شنیدستی که نمرود از مقام افتخارمی بسودی بر سر گردون کلاه سروری
بخدائی که پس از طاعت اونیست چون خدمت تو بندگیی
خداوندا چنین گفتهست حاسدکه میباشد مرا جای دگر رای