دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
ندارم جز غم تو غمگسارینه جز تیمار تو تیمارداری
ای کار غم تو غمگساریاندوه غم تو شادخواری
با من اندر گرفتهای کاریکان به عمری کند ستمکاری
نگفتی کزین پس کنم سازگاریبه نام ایزد الحق نکو قول یاری
ای عاشقان گیتی یاری دهید یاریکان سنگدل دلم را خواری نمود خواری
الحق نه دروغ محتشم یارینازت بکشم که جان آن داری
گرفتم سر به پیمان درنیاریسر جور و جفا باری چه داری
جانا اگر به جانت بیابم گران نباشیجانم مباد اگر به عزیزی چو جان نباشی
مرا وقتی خوشست امروز و حالیقدحها پر کنید و حجره خالی
گر جان و دل به دست غم تو ندادمیپای نشاط بر سر گردون نهادمی
گر من اندر عشقِ تو جز درد یاری دارمیهر زمانی تازه با وصلِ تو کاری دارمی
یک زمان از غم نیاسایم همیتا که هستم باده پیمایم همی
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانیبس راحتی ندارم باری ز زندگانی
آگه نهای ز حالم ای جان و زندگانیدردا که در فراقت میبگذرد جوانی
بنامیزد به چشم من چنانیکه نیکوتر ز ماه آسمانی
ای غایت عیش این جهانیای اصل نشاط و شادمانی
گرد ماه از مشک خرمن میزنیواتش اندر خرمن من میزنی
دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بیمعنیچه بود آخر ترا مقصود از این آزار بیمعنی
نام وصل اندر زبانی افکنیتا دلم را در گمانی افکنی
سر آن داری کامروز مرا شاد کنیدل مسکین مرا از غمت آزاد کنی
بیگناه از من تبرا میکنیآنچه از خواریست با ما میکنی
آخر ای جان جهان با من جفا تا کی کنیدست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی
از من ای جان روی پنهان میکنیتا جهان بر من چو زندان میکنی
ناز از اندازه بیرون میکنیوز جگر خوردن دلم خون میکنی