دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
تا که دستم زیر سنگ آوردهایراستی را روز من شب کردهای
دامن اندر پای صبر آوردهایپس به بیداد آستین برکردهای
زردرویم ز چرخِ دندانخایتیرهرایم ز عمرِ محنتزای
جانا به کمال صورتیایدر حسن و جمال آیتیای
گر مرا روزگار یارستیکار با یار چون نگارستی
همچون سر زلف خود شکستیآن عهد که با رهی ببستی
یا بدان رخ نظری بایستییا از آن لب شکری بایستی
ای دیر به دست آمده بس زود برفتیآتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چه ناز است آنکه اندر سرگرفتیبه یکباره دل از ما برگرفتی
ای دل تو مرا به باد دادیاز بس که نمودی اوستادی
دیدی که پای از خط فرمان برون نهادیدیدی که دست جور و جفا باز برگشادی
ای دوست به کام دشمنم کردیبردی دل و زان پسم جگر خوردی
گر ترا روزی ز ما یاد آمدیدل کجا از غم به فریاد آمدی
بس دلافروز و دلارام آمدیخه به نام ایزد به هنگام آمدی
گر ترا طبع داوری بودیدر تو وصف پیمبری بودی
یاد میدار کآن چه بنمودیدر وفا، برخلافِ آن بودی
بیدلم ای یار همچنان که تو دیدیدیده گهربار همچنان که تو دیدی
دلم بردی نگارا وارمیدیجزاکالله خیرا رنج دیدی
بدخویتری مگر خبر داریکامروز طراوتی دگر داری
روی چون ماه آسمان داریقد چون سرو بوستان داری
ما را تو به هر صفت که داریدل گم نکند ز دوستداری
تو گر دوست داری مرا ور نداریمنم همچنان بر سر دوستداری
گرفتم کز غم من غم نداریعفاکالله دروغی هم نداری
یک دم به مراعات دلم گرم ندارییک ذره مرا حرمت و آزرم نداری