دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودنزایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن
آتش ای دلبر مرا بر جان مزندر دل مسکین من دندان مزن
به عمری آخرم روزی وفا کنبه بوسی حاجتم روزی روا کن
ای بتِ یغما! دلم یغما مکنشادمان جانِ مرا شیدا مکن
ز من چهرهٔ خویش پنهان مکنجهان بر دل من چو زندان مکن
روی خوب خویش را پنهان مکندل به دست تست قصد جان مکن
شرم دار آخر جفا چندین مکنقصد آزار من مسکین مکن
ز من برگشتی ای دلبر دریغا روزگار منشکستی عهد من یکسر دریغا روزگار من
ای باد صبحدم خبری ده ز یار منکز هجر او شدست پژولیده کار من
چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکینخروش عمر برآمد ز آسمان و زمین
ایمن ز عارض تو این خط سیاه توگویی که به روم آمد از زنگ سپاهِ تو
ای قبای حسن بر بالای تومایهٔ خوبی رخ زیبای تو
ترک من ای من سگ هندوی تودورم از روی تو دور از روی تو
ای جان من به جان تو کز آرزوی توهست آب چشم من همه چون آب جوی تو
جرم رهی دوستی روی توآفت سودای دلش موی تو
ای مردمان بگویید آرام جان من کوراحتفزای هر کس محنترسان من کو
ای برده دل من و جفا کردهبافرقت خویشم آشنا کرده
ای ایزد از لطافت محضت بیافریدهواندر کنار رحمت و لطفت بپروریده
ای رخت رشکِ آفتاب شدهآفتاب از رخت به تاب شده
هرگز از دل خبر نداشتهایبر دلم رنج از آن گماشتهای
تا دل من بردهای قصد جفا کردهاینی بر من بودهای نی غم من خوردهای
سهل میگیرم چو با ما کردهایگرچه میگیرم که عمدا کردهای
مسکین دلم به داغ جفا ریش کردهایجور از همه جهان تو به من بیش کردهای
بر مه از عنبر عذار آوردهایبر پرند از مشک مار آوردهای