دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
ای دوستتر از جانم زین بیش مرنجانممگذر ز وفاداری مگذار برین سانم
جانا ز غم عشق تو امروز چنانمکاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
تو دانی که من جز تو کس را ندانمتویی یار پیدا و یار نهانم
ره فراکار خود نمیدانمغم من نیستت به غم زانم
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانمنه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
از عشقت ای شیرین صنم گرچه به سر برمیزنمنه یار دیگر میکنم نه رای دیگر میزنم
بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانمزمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم
من که باشم که تمنای وصال تو کنمیا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم
باز چون در خورد همت میکنمسر فدای تیغ نهمت میکنم
تا نپنداری که دستان میکنماینکه از دست تو افغان میکنم
بیتو جانا زندگانی میکنموز تو این معنی نهانی میکنم
هر غم که ز عشق یار میبینماز گردش روزگار میبینم
دل را به غمت نیاز میبینمکارت همه کبر و ناز میبینم
سر آن دارم کامروز بر یار شومبر آن دلبر دردیکش عیار شوم
روز دو از عشق پشیمان شومتوبه کنم باز و به سامان شوم
چه گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیمغمی با تو فرو گویم دمی با تو برآسایم
تا رخت دل اندر سر زلف تو نهادیمبر رخ ز غم عشق تو خونابه گشادیم
آخر به مراد دل رسیدیمخود را و ترا به هم بدیدیم
ای روی خوب تو سبب زندگانیمیک روزه وصل تو طرب جاودانیم
دل بدادیم و جان نمیخواهیمخلوتی جز نهان نمیخواهیم
درمان دل خود از که جویمافسانهٔ خویش با که گویم
ای بندهٔ روی تو خداونداندیوانهٔ زلف تو خردمندان
عشق بر من سر نخواهد آمدنپا از این گل برنخواهد آمدن
عاشقی چیست مبتلا بودنبا غم و محنت آشنا بودن