دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
چون نیستی آنچنان که میبایدتن در دادم چنان که میآید
دوستی یک دلم همی بایدوگرم خون دل خورد شاید
دل در هوست ز جان برآیدجان در غمت از جهان برآید
ز هجران تو جانم میبرآیدبکن رحمی مکن کاخر نشاید
آنرا که غمت ز در درآیدمقصود دو عالمش برآید
صبر با عشق بس نمیآیدیار فریادرس نمیآید
درد سر دل به سر نمیآیدپای از گل عشق برنمیآید
یا وصل ترا عنایتی بایدیا هجر ترا نهایتی باید
ز عمرم بیتو درد دل فزایدگر این عمرم نباشد بی تو شاید
از نازکی که رنگ رخ یار مینمایدگل با همه لطافت او خار مینماید
چو کاری ز یارم همی برنیایدچو نوری به کارم همی درنیاید
به عمری در کفم یاری نیایدور آید جز جگرخواری نیاید
ز عهد تو بوی وفا مینیایدکه از خوی تو جز جفا مینیاید
طاقتم در فراق تو برسیدصبر یکبارگی ز من برمید
غارتِ عشقت به دل و جان رسیدآب ز دامن به گریبان رسید
ساقیا بادهٔ صبوح بیاردانهٔ دام هر فتوح بیار
هیچ دانی که سرِ صحبتِ ما دارد یارسرِ پیوند چو من باز فرود آرد یار
سلام علیک ای جفا پیشه یارکجایی و چون داری احوال کار
ای غم تو جسم را جانی دگرجان نیابد چون تو جانانی دگر
دلدار به طبع گشت رام آخروین کار به صبر شد تمام آخر
ای شده از رخ تو تاب قمروی شده از لب تو آب شکر
ای پسر بردهٔ قلندر گیرپرده از روی کارها برگیر
دلا در عاشقی جانی زیانگیروگرنه جای بازی نیست جانگیر
ای جهان را به حضرت تو نیازدر جاه تو تا قیامت باز