دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
تختهٔ عشق برنوشتم بازبرنویس ای نگار تختهٔ ناز
قیامت میکنی ای کافر امروزندانم تا چه داری در سر امروز
جمالت عشق میافزاید امروزرخت غارتکنان میآید امروز
چارهٔ عشق تو نداند کسنامهٔ وصل تو نخواند کس
جانا به غریبستان چندین بنماند کسباز آی که در غربت قدر تو نداند کس
نگارا بر سر عهد و وفا باشدر آیین نکوعهدی چو ما باش
باز دوش آن صنم بادهفروششهری از ولوله آورد به جوش
دوش در ره نگارم آمد پیشآن به خوبی ز ماه گردون بیش
به جان آمد مرا کار از دل خویشغمی گشتم ز کار مشکل خویش
کرا در شهر برگویم غم دلکه آید در دو عالم محرم دل
ساقی اندر خواب شد خیز ای غلامباده را در جامِ جان ریز ای غلام
مست از درم درآمد دوش آن مهِ تمامدر بر گرفته چنگ و به کف برنهاده جام
تا به مهر تو تولا کردهاماز همه خوبان تبرا کردهام
به دو چشم تو که تا زندهامتو خداوندی و من بندهام
تا رنگ مهر از رخ روشن گرفتهامبیرنگ او ببین که چه شیون گرفتهام
یعلمالله که دوستدار توامعاشق زار بیقرار توام
روی ندارم که روی از تو بتابمزانکه چو روی تو در زمانه نیابم
کس نداند کز غمت چون سوختمخویشتن در چه بلا اندوختم
آخر در زهد و توبه دربستموز بند قبول آن و این رستم
دل از خوبان دیگر برگرفتمز دل نو باز عشقی درگرفتم
ای زلف تابدار ترا صدهزار خموی جان غمگسار مرا صدهزار غم
دردا و دریغا که دل از دست بدادمواندر غم و اندیشه و تیمار فتادم
برآنم کز تو هرگز برنگردمبه گرد دلبری دیگر نگردم
ای مسلمانان ز جان سیر آمدمبینگارم از جهان سیر آمدم